معنی ناچاری
6 بازدید
(حامص مرکب) بی چارگی. لاعلاجی. درماندگی. (ناظم الاطباء). اضطرار. اجبار. ناگزیری. چاره نداشتن. گزیر نداشتن. مجبور بودن. || فقر. استیصال. - امثال: از ناچاری بوسه به دم خر زنند؛ به حکم ضرورت تحمل هرگونه خواری می کنند. ناچاری را چه دیده ای ؛ گاه سختی مرد به هر ناخواستی تن دهد. (امثال و حکم).
کلمات همقافیه با «ناچاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر