معنی ناواجب
6 بازدید
[ جِ ] (ص مرکب) چیزی که واجب نباشد. (آنندراج). که لازم نبود. (ناظم الاطباء). مستحب. که عمل بدان واجب نیست : تقصیر نکرد خواجه در ناواجب من در واجب چگونه تقصیر کنم.رودکی. || ناروا: و ظلم و مُصادرَها و ناواجبات می کرد و همهٔ حشم را مستشعر و نفور می داشت. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۰۷). و قتل های ناحق که او [ یزدجرد ] کرده بود و مالهای ناواجب از مردم ستده و از این گونه برشمردند. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۷۶). و جز جمع مال کردن هیچ همتی نداشت از واجب و ناواجب. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۰۷). از کدخدائی جهان و قهرمانی ملک جز توفیر مطالبات ناواجب نمی شناخت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۵۸). و محصلان در تحصیل اموال ناواجب به مثال تیر از کمان پران و خلقی در کشاکش این و آن سرگردان. (جهانگشای جوینی). امیر ارغون اموال ناواجب را که بر هر کس مقرر گردانیده بود. (جهانگشای جوینی). || ناشایست. ناروا. ناسزا: پسر را گفت چون من ترا بر سر انجمن اشراف کاری فرمایم ناواجب پاسخ کن و من ترا عصائی بزنم و تو مرا یک لطمه بزن. (مجمل التواریخ). منادی فرمود که کسی را با کسی کار نیست و اگر از ما کسی ناواجبی کند از جانب ما به کشتن او مأذونند. (راحة الصدور). بر مخالفت سلطان هم عهد شده بودند و درخواستها و استدعاهای ناواجب میکردند. (راحة الصدور). - به ناواجب؛ به ناروا. به باطل. به ناحق. به ظلم. به ستم. ظالمانه. به ناوجوب : هرچه در عمر خویش جمع کرده بودم همه به ناواجب از من بستدی و پنجاه هزار درم از من مطالبت فرمائی. (تاریخ بیهقی). و بر کسی ظلمی کند و به ناواجب بر ضعیفی حملی اندازد. (جهانگشای جوینی). - || بی دلیل. بی علت. بی موجبی. بی ضرورتی : بدرکردی از بارگه حاجبش فروکوفتندی به ناواجبش.سعدی.
کلمات همقافیه با «ناواجب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جب» برای سرودن شعر