معنی نامیمون
[ مَ / مِ مو ] (ص مرکب) منحوس. شوم. نحس. منفور. ناپسند. ناپسندیده. مشؤوم. نامبارک: و اهالی روزگار بر سوءتدبیر و فساد عادات و خبث خیال و اعمال ... و رسوم نامیمون او وقوف دارند. (جهانگشای جوینی).
کلمات همقافیه با «نامیمون»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ون» برای سرودن شعر