معنی نامی
(ع ص) اسم فاعل از نُمُوّ. (اقرب الموارد). رجوع به نموشود. || بالنده. نموکننده. (برهان قاطع) (آنندراج) (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات). بالان. روینده. رویا. || شجر و نبات و حیوان و مقابل آن صامت است، از قبیل سنگ و غیر آن. (از معجم متن اللغة). هر ذیروحی [ اعم از نبات و حیوان ] که رشد و نمو کند. مقابل صامت. || افزاینده. (السامی) (مهذب الاسماء). افزون شونده. گوالنده. (ناظم الاطباء). گوالان. افزایش کننده. || ناجی. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). الناجی من هلکة. (معجم متن اللغة).(اِ) مکتوب. کتاب. (ناظم الاطباء). نامه. فرمان. (برهان قاطع). رجوع به نامه شود.(ص نسبی) (از: نام +ی، نسبت) پهلوی نامیک به معنی نامور. مشهور. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). صاحب نام نیک. مشهور. معروف. (آنندراج) (انجمن آرا). کسی که نام نیک او مشهور شده باشد. (فرهنگ نظام). مشهور. معروف. نامدار. (ناظم الاطباء). داستان. سمر. بلندآوازه. شهیر. سامی. صاحب اشتهار. صاحب صیت. بلندآوازه : که با آنکه بر من گرامی ترند گزین سپاهند و نامی ترند.دقیقی. سلیح است بسیار و مردم بسی سرافراز نامی ندانم کسی.فردوسی. تن شهریاران گرامی بود هم از کوشش و جنگ نامی بود.فردوسی. یکی برگزیند که نامی تر است به خاقان چین بر گرامی تر است.فردوسی. خداوند ما شاه کشورستان که نامی بدو گشت زاولستان.فرخی. کجا ایدون زنان آیند نامی هم از تخم بزرگان گرامی.(ویس و رامین). در اطراف جهان شاهان نامی از او جویند جاه و نیکنامی. شمسی (یوسف و زلیخا). ای نامی از تو نام خداوند ذوالفقار در دین سید ولد آدم افتخار.سوزنی. در خدمت این خدیو نامی ما اعظم شانک ای نظامی.نظامی. و مردم نامی را در بند گرامی دارد. (مجالس سعدی). گزیدند از هنرمندان نامی دو استاد هنرمند گرامی.وحشی. || محبوب. گرامی. مطلوب : مرا مرگ نامی تر از سرزنش به هر جای بیغارهٔ بدکنش.فردوسی. بدارم ترا هم بسان پدر وز آن نیز نامی تر و خوبتر.فردوسی. - نامی داشتن؛ عزیز داشتن. محترم و معزز داشتن : به پیش بزرگان گرامیش دار ستایش کن و نیز نامیش دار.فردوسی. - نامی شدن؛ شهرت یافتن. مشهور شدن. سرشناس گشتن. نام آور شدن. نام برآوردن : چو بخشنده باشی گرامی شوی به دانائی و داد نامی شوی.فردوسی. همان در جهان نیز نامی شوی به نزد بزرگان گرامی شوی.فردوسی. به علی مردمی و مردی نامی شد و تو گر علی نیستی ای میر علی دگری.فرخی. جامهٔ کعبه را که می بوسند او نه از کرم پیله نامی شد.سعدی. - نامی کردن؛ مشهور کردن. سرافراز کردن. به شهرت و اعتبار و ارزش رساندن : گرانمایگان را گرامی کنم پرستندگان نیز نامی کنم.فردوسی. کنون شاه ما را گرامی کند بدین خواهش امروز نامی کند.فردوسی. دگر گفت ما تخت نامی کنیم گرانمایگان را گرامی کنیم.فردوسی. چنان نامی کنم آن خاندان را که نامش یاد باشد جادوان را. شمسی (یوسف و زلیخا).(اِخ) (الشریف...) ابن عبدالمطلب بن حسن بن ابی نمی الثانی. وی به انتقام خون برادرش با شریف محمدبن عبداللََّه حکمران مکه جنگید و او را بکشت و خود صد روز بر مکه حکمرانی کرد و سپس متواری و کشته شد به سال ۱۰۳۹ هـ . ق. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۴ شود.(اِخ) احمدبن محمد دارمی مصیصی، مکنی به ابوالعباس و مشتهر به نامی. از شاعران و ادبای عرب و مداح سیف الدوله است. او را با متنبی معارضاتی بوده. او راست: دیوان شعر، الامالی، القوافی. وی بسال ۳۷۰ یا ۳۷۱ یا ۳۹۹ هـ . ق. در حلب درگذشت. از اشعار اوست: رأیت فی الرأس شعرة بقیت سوداء تهوی العیون رؤیتها فقلت للبیض اذ تروعها باللََّه الارحمة غربتها فقل لبث السوداء فی وطن تکون فیها البیضاء ضرتها. (از ریحانة الادب ج ۴ ص ۱۶۱). و رجوع به قاموس الاعلام ص ۷۳۵ و یتیمة الدهر ج ۱ ص ۱۶۴ و اعیال الشیعه ج ۱۰ ص ۴۱۰ و آداب اللغة العربیه ج ۲ ص ۲۵۶ و تاریخ ابن خلکان ج ۱ ص ۴۰ شود.(اِخ) (ملا...) شمسی. از پارسی گویان هند است و این رباعی را مؤلف تذکرهٔ صبح گلشن به نام او ثبت کرده است: ای دل پی یار ناتوانی بس نیست ای دیدهٔ زار خونفشانی بس نیست عمری است که یار رفت و جان با او رفت هان ای تن زار زندگانی بس نیست. جز این از حال وی اطلاعی به دست نیامد.(اِخ) (منشی...) محمدحسن بن محمدبخش. از پارسی گویان هند است. وی در قرن سیزدهم در باندهٔ هندوستان میزیسته و با مؤلف تذکرهٔ شمع انجمن معاصر بوده است. او راست: دلم محراب کعبه ابروی جانانه میداند عجب تر اینکه چشم مست را میخانه میداند اگر روشندلی خواهی ز ساقی جام جم برگیر که راز هر دو عالم را به یک پیمانه میداند. رجوع به تذکرهٔ شمع انجمن ص ۴۹۰ شود.
کلمات همقافیه با «نامی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر