معنی نامعمور
4 بازدید
[ مَ ] (ص مرکب) بایر. ناآباد: و بر زمین خراب نامعمور هیچ تعیین نکرد. (تاریخ قم ص ۱۸۲). - نامعمور کردن؛ ویران کردن. خراب کردن : بعد از آن یک نیمه از آن خراب و نامعمور کردند. (تاریخ قم ص ۱۸۱).
کلمات همقافیه با «نامعمور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر