معنی نامردی
4 بازدید
[ مَ ] (حامص مرکب) پستی. حقارت. (ناظم الاطباء). فرومایگی. دنائت. || بی حمیتی. بی غیرتی. بی مروتی. بی رگی. بی تعصبی. ناجوانمردی : ز نامردی و خواب ایرانیان برآشفت رستم چو شیر ژیان.فردوسی. نشاندند حرم ها را [ حرم سلطان محمد محمود غزنوی را هنگام بردن به قلعهٔ مندیش ] در عماری ها... و بسیاری نامردی رفت در معنی تفتیش و زشت گفتندی. (تاریخ بیهقی ص ۶۷). ای بدل کرده دین به نامردی چند از این نان و چند از این خوردی. سنائی. گفت هیهات خون خود خوردی این چه نااهلی است و نامردی.سعدی. از آن بی حمیت بباید گریخت که نامردیش آب مردم بریخت.سعدی. || جبن. ترس. (ناظم الاطباء). دلیری و مردانگی نداشتن : در حلقهٔ کارزار جان دادن بهتر که گریختن به نامردی.سعدی. || عنن. نزدیکی با زن نتوانستن. (ناظم الاطباء). عَنانة. عنینه. تعنینة. (از منتهی الارب). مردی نداشتن. از انجام دادن وظایف شوهری و زناشوئی عاجز بودن.
کلمات همقافیه با «نامردی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر