معنی نامداری
4 بازدید
(حامص مرکب) آوازه. شهرت. (ناظم الاطباء). صیت. نام آوری. نامبرداری. ناموری. نامدار بودن. صاحب جاهی. والامقامی. سروری : در این بند و زندان به کار و به دانش بیلفغد باید همی نامداری.ناصرخسرو. بی نام بسی گشت از او و بی نان اندر طلب نان و نامداری.ناصرخسرو. کمال نامداری بین و عزت که نامش را بدین حد است حرمت.وحشی. || پهلوانی. دلیری : بدان نامداری که هیتال بود جهانی پر از تیغ و کوپال بود.فردوسی. || اهمیت. مهمی. باارزشی. ارجمندی : و محال بودی ولایتی بدان نامداری به دست آمده آسان فروگذاشت. (تاریخ بیهقی). اگر شایسته شغلی بدان نامداری نبودی، نفرمودی. (تاریخ بیهقی). رجوع به نامدار شود.
کلمات همقافیه با «نامداری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر