معنی نامحصور
4 بازدید
[ مَ ] (ص مرکب) نامحدود. (آنندراج). بی حصار. بی دیوار. گشاده. بی حد. (از ناظم الاطباء). که حد و حصاری ندارد. || بی انتها. (آنندراج). بی اندازه. بی کران. بی پایان. نامعین. بی شمار. بی حساب. (از ناظم الاطباء): سلطان از دیار هند مظفر و منصور با اموال موفور و نفایس نامحصور بازگشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۹).
کلمات همقافیه با «نامحصور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر