معنی نامبارک
6 بازدید
[ مُ رَ ] (ص مرکب) نامسعود. منحوس. (آنندراج). نحس. شوم. (دهار). شوم. بدفال. (از ناظم الاطباء). ناخجسته. بدشگون. بدقدم. نامیمون. مشؤوم. نافرخنده : قصد خاندانهای قدیم و دودمان کریم نامبارک باشد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۹۷). دری را که او تاج تارک بود زدن بر زمین نامبارک بود.نظامی. نامبارک خندهٔ آن لاله بود کز دهان او سواد دل نمود.مولوی. قدم نامبارک محمود چون به دریا رسد برآرد دود.؟ || مکروه. نفرت انگیز. || بدبخت. بی طالع. (از ناظم الاطباء). - نامبارک پی؛ بدقدم. نامبارک قدم. - نامبارک دم؛ مقابل مبارک دم و مبارک نفس. - نامبارک دیدار؛ که دیدارش ناخجسته و شوم باشد. - نامبارک قدم؛ بدقدم، مقابل مبارک قدم.
کلمات همقافیه با «نامبارک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رک» برای سرودن شعر