معنی نافرمان
6 بازدید
[ فَ ] (ص مرکب) آنکه امتثال نکند. (آنندراج). طاغی. (دهار). یاغی. طاغی. غیرمطیع. سرکش. (ناظم الاطباء). کنود. قروف. عقق. عاق. طمل. (از منتهی الارب). عاصی. عصی. متمرد. سرکش. گردنکش. که فرمان نکند. که فرمان نبرد: دختری که داشت به نکاح من درآورد، دختری بدخوی ستیزه روی نافرمان. (گلستان). و چون عاصی و نافرمان بوده اند آنقدر که خواسته اند استخراج کرده اند. (تاریخ قم ص ۱۶۶). چون ز آتش می شود پشت کمان سخت نرم در سر مستی چرا آن شوخ نافرمان تر است. صائب (از آنندراج). دل اگر سر کشد از خط بسپارش تو به زلف چاره زنجیر بود بندهٔ نافرمان را.یغما. - اسب نافرمان؛ حرون. سرکش. - نفس نافرمان؛ نفس سرکش : و محتمل است آنکه یکی را از درویشان نفس نافرمان قضای شهوت خواهد. (گلستان). || فاسق. (ربنجنی). فاجر. (منتهی الارب).[ فَ ] (اِ) گلی است که آن را زبان به قفا گویند. (رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «نافرمان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر