معنی نافرجام
5 بازدید
[ فَ ] (ص مرکب) ناتمام. (ناظم الاطباء). که فرجام ندارد. بی فرجام. بی پایان. که او را انتهائی نبود. تمام ناشده. به اتمام نارسیده. ابتر. اتمام نایافته. || بدعاقبت. (ناظم الاطباء). کسی که نکوئی آخر کار نداشته باشد. (آنندراج) (غیاث اللغات). نحس. مشؤوم. (از منتهی الارب). بی سرانجام: حوس؛ مرد نافرجام و شوم داشته شده. (منتهی الارب): این دو چیزم بر گناه انگیختند بخت نافرجام و عقل ناتمام.سعدی. از بس که سیاه بخت و نافرجامم در خواب ندیده روز هرگز شامم. محتشم کاشانی. || بی اثر. ناکارساز. ناکارگر. بی نتیجه. بیهوده. بی فایده. (ناظم الاطباء). لغو. (ترجمان القران) (دهار): اللغو و اللغا؛ سخن نافرجام. (السامی فی الاسامی). التهجیل؛ سخن نافرجام شنوانیدن. (تاج المصادر بیهقی): هیچ دانی که چیست دخل حرام یا کدامست خرج نافرجام.سعدی. || عمل قبیح و خرد و کوچک. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «نافرجام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر