معنی ناطق

معنی ناطق

6 بازدید
[ طِ ] (ع ص) اسم فاعل از نطق. (اقرب الموارد). گوینده. (منتهی الارب). گویا. (آنندراج). (فرهنگ نظام). سخنگوی. (دهار) (مهذب الاسماء). که سخن می گوید: ز نطق ار فرومانده بلبل من اینک چو بلبل به مدح خداوند ناطق.ادیب صابر. نیست از تیر چرخ ناطق تر دست از نطق زید و عمرو بدار.انوری. زبان کلک تو ناطق به پاسخ تقدیر سحاب دست تو حامل به لؤلؤ لالا.انوری. ناطق آن کس شد که از مادر شنود.مولوی. اگر ناطقی طبل پریاوه ای وگر خامشی نقش گرماوه ای.سعدی. || خطیب. متکلم. سخنران. آنکه در انجمنی و مجلسی نطق می کند و سخن می راند. که نطق می کند. || آشکارکننده. و عرب این را در چیزها استعمال کند که اسکات خصم بدان توان شد چون حجت ناطق و دلیل ناطق و مصحف ناطق و قرآن ناطق. (آنندراج): کتاب الناطق؛ البین. (معجم متن اللغة) (المنجد). کتاب واضح و آشکار. (ناظم الاطباء). مبین. بیان کننده : نبندد حجت ناطق زبان منکران ورنه ز عیسی روی شرم آلود مریم بود گویاتر. صائب (از آنندراج). مصحف ناطق شد از خط صفحهٔ رخسار یار مور گویا در کف دست سلیمان می شود. ؟ (از آنندراج). - ناطق به چیزی بودن؛ بیان کردن مطلبی را. روشن کردن و آشکار کردن مطلب را: چنانکه آن نسخه که داری بدان ناطق است. (تاریخ بیهقی ص ۲۱۳). و تواریخ متقدمان به ذکر آن ناطق. (کلیله و دمنه). || جاندار. ذی روح. مقابل جامد: هر آدمیی که حی ناطق باشد باید که چو عذرا و چو وامق باشد. (قابوس نامه). گر دلی داری و دلبندیت نیست پس چه فرق ار ناطقی یا جامدی.سعدی. || حیوان. حیوان را به جهت صدایش ناطق نامیده اند. (اقرب الموارد): ما له ناطق ولا صامت؛ او را نه حیوانیست نه مالی دیگر. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). ضد صامت. ناطق از مال، مراد حیوان است. (از معجم متن اللغة). شتر و گاو و گوسفند. مقابل صامت که زر و سیم است. (السامی): مال ناطق؛ بنده و دواب، مقابل مال صامت. (یادداشت مؤلف). ستور و بنده و مال جاندار: هرچه این سگ ناحفاظ را هست صامت و ناطق به نوشتکین بخشیدم. (تاریخ بیهقی ص ۴۱۷). و احتیاط کن تا هیچ از صامت و ناطق این مرد پوشیده نماند. (تاریخ بیهقی ص ۲۳۵). و بعد از آن آنچه از صامت و ناطق و ستور و برده داشت نسختی پرداخت. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۴). و تجملی قوی یافته چون غلامان ترک و کنیزکان خوب و اسبان راهوار و ساختهای زر و جامه های فاخر و ناطق و صامت فراوان. (چهار مقاله). اگر از صامت نصیب نمی شود از ناطق چیزی به چنگ آرم. (سندبادنامه ص ۲۱۹). || (اصطلاح منطق) آنکه صاحب قوهٔ نطق باشد. (معجم متن اللغة). مراد از ناطق در جملهٔ «الانسان حیوان ناطق» آن قوهٔ موجود در ضمیر انسان است که بدان وسیله بیان معانی کند. (از اقرب الموارد). حیوانی که دارای نفس درّاکه باشد در مقابل صامت یعنی حیوانی که دارای نفس درّاکه و شعور نیست، و انما نعنی بالناطق شی ء له نطق و شی ء له نفس ناطقة. (فرهنگ علوم عقلی ص ۵۸۹ از شفای بوعلی ج ۲ ص ۵۰۵ و تفسیر مابعد الطبیعهٔ ابن رشد ص ۲۳۰ و دستورالعلماء ج ۳ ص ۳۹۳). || عاقل. (از المنجد). مدرک کلیات. || (اِخ) نزد سبعیه مراد از ناطق پیغمبر است. (از اقرب الموارد). نامی است که باطنیان به رسول اکرم دهند. (از بیان الادیان).
[ طِ ] (اِخ) باقر (شیخ...) شیرازی، متخلص به ناطق. شاعری از قریهٔ کویم شیراز است. در نسخهٔ خطی مرآت الفصاحة (مؤلف در اوایل قرن چهاردهم) از او ذکری رفته است. رجوع به فرهنگ سخنوران ص ۵۸۹ شود.
[ طِ ] (اِخ) حسن یزدی (میرزا سید...) متخلص به ناطق. از شاعران قرن سیزدهم هجری است. در تذکرهٔ خطی حدیقةالشعراء تألیف دیوان بیگی شیرازی ص ۱۸۸ از او ذکری رفته است. رجوع به فرهنگ سخنوران ص ۵۹۰ شود.
[ طِ ] (اِخ) رحمت اللََّه (خواجه...) لاهوری به روایت مؤلف صبح گلشن «در دهلی نشو و نما یافته و برای کسب کمال به ملک توران شتافته... مدتی در فرح آباد به سر برد و در آخر عمر به دارالحکومهٔ لکهنو اقامت گزیده همانجا جان به قابض ارواح سپرد». او راست: هوس دوستی مثل تو دشمن کردم نکند شعله به خس آنچه به خود من کردم. * جائی که سیر آن قد و بالا کند کسی از سرو بوستان چه تماشا کند کسی. * بلهوس را به لبان تو هوس آمد و رفت بر سر قند مکرر چو مگس آمد و رفت. رجوع به تذکرهٔ صبح گلشن ص ۴۹۶ و قاموس الاعلام ج ۶ ص ۴۵۵ شود.
[ طِ ] (اِخ) گل محمدخان مکرانی. به روایت مؤلف شمع انجمن از دیار خود به هندوستان مهاجرت کرده و در لکهنو اقامت گزیده و به سال ۱۲۶۴ هـ . ق. درگذشته است.او راست: ناطق ابنای روزگار کرند خود بنه گوش بر فسانهٔ خویش. * به دل مرده نبخشید حیات آب خضر زنده از خاک در باده فروشش کردم یاد آن طالع فرخنده که دشنامم داد طلب بوسه اگر از لب نوشش کردم. * کو غارتی که جبه و دستار شیخ را بفروشم و تهیهٔ رطل گران کنم.
[ طِ ] (اِخ) محمد (شیخ...) ابن آقا میرزا محمدعلی مجتهد شیرازی. از شاعران قرن سیزدهم است و مرحوم فرصت در آثارالعجم این ابیات را از وی آورده است: آن روز که آشفته به رخ موی تو کردند صد سلسله دل بستهٔ گیسوی تو کردند دیوانه به زنجیر شود عاقل و ما را دیوانه از آن زلف سمن بوی تو کردند. رجوع به آثارالعجم ص ۵۷۰ شود.
[ طِ ] (اِخ) محمدحسن کاشانی (میرزا...) داماد فتحعلی خان صبا و از شاعران قرن سیزدهم کاشان است. در نسخهٔ خطی مدایح معتمدی تألیف محمدعلی بهار اصفهانی ذکری از او رفته است. رجوع به فرهنگ سخنواران ص ۵۸۹ شود.
[ طِ ] (اِخ) محمد شفیع (میر سید...) اصلا از سادات اصفهان است و در ولایت دکن (هندوستان) تولد یافته و با شیخ محمدعلی حزین در شاه جهان آباد معاشرت داشته و به روایت سیدعبداللََّه شوشتری «در کمال سلامت نفس و استغنای طبع و تعفف و قناعت به تحصیل مشغول و از صحبت ابنای زمان متوحش است... و شعر او در اغلب به تتبع حافظ شیراز است». او راست: نکنند اهل هنر هیچ به دنیا هوسی پنجهٔ باز نشد وا به شکار مگسی راه بیهوده عبث این همه هرسو مشتاب خدمت پیر مغان کن که به جائی برسی.
[ طِ ] (اِخ) مسیحابن ملانویدی شیرازی، متخلص به ناطق. از شاعران عهد صفویه است. نصرآبادی آرد «نسخ تعلیق را بسیار خوش می نویسد و شعرش هم لطیف است... اما روزگار با او سازگاری ننموده چنانکه کمال عسرت را دارد». او راست: نسازد آشتی گرد کدورت پاک از دلها کند به زخم را مرهم ولی ظاهر بود جایش. * ز جوش گریه دو چشمم حباب سوخته است کباب وار سرشک من آب سوخته است هلاک جلوهٔ خورشیدطلعتی گردم که سایه در قدمش آفتاب سوخته است. رجوع به تذکرهٔ نصرآبادی ص ۱۱۲ ذیل مسیحا شود.

کلمات هم‌قافیه با «ناطق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «طق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید