معنی ناشایست
5 بازدید
[ یِ ] (ص مرکب) چیزی که شایسته و لایق نباشد. (ناظم الاطباء). نادرخور. نامناسب. نالایق. ناشایسته. ناسزاوار. نازیبنده. نابجا. || ناروا. حرام. ممنوع. محظور. منهی. ناجایز. گناه. بزه : یاری خواستم از باری تبارک و تعالی به گزاردن آنچه بر من واجب است و دست بازداشتن از منهیات و ناشایست. (قابوسنامه). تا تو خودکام نباشی و از ناشایست پرهیز کنی. (منتخب قابوسنامه ص ۳). || هرزه. لایعنی. بیهوده. نامربوط. پریشان. سخن ناشایست. || (اِ مرکب) فساد. تباهی. جفا. ستمکاری. ستم. ستمگری. بیداد: و دولت بوئیان نیز بظلم و ناشایست پیوسته گشت و سیرت بد و مذهب نکوهیده فراز آوردند. (مجمل التواریخ). گردن نهادندی به خواری و مذلت و مکروه و ناشایست از زدن و رنجانیدن و دشنام شنیدن. (تاریخ قم ص ۱۶۱). و به تحمل آن ناشایست روزگار می گذرانید. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۹۲). || فسق. فجور. بی ناموسی. فساد. بی عفتی. ناحفاظی. نابکاری. بدکاری : جماعت دیالم به نواحی گرگان راهزنی و فساد و قتل کردند و به شب نقب ها زدند و به خانه های مسلمانان دزدی و ناشایست رواداشتند. (تاریخ طبرستان). منزه داری این اندمها را از فجور و ناشایست و نابایست. (منتخب قابوسنامه ص ۱۸). و اگر زن حجام بر فساد و ناشایست تحریض و معاونت روا نداشتی مثله نشدی. (کلیله و دمنه). و فرج از ناشایست بازداشتم. (کلیله و دمنه). || دشنام. ناسزا. سقط. رجوع به ناشایست گفتن شود.
کلمات همقافیه با «ناشایست»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ست» برای سرودن شعر