معنی ناشاد
6 بازدید
(ص مرکب) ناخوش. حزین. (آنندراج). بی مسرت. بی شادمانی. ناخشنود. رنجیده. آزرده. (ناظم الاطباء). محزون. حزین. غمگین. غمین. افسرده. ملول : خدای عرش، جهان را چنین نهاد نهاد که گاه مردم شادان و گه بود ناشاد. رودکی (احوال و اشعار رودکی ص ۹۹۲). از آن کار گشتاسب ناشاد بود که لهراسب را سر پر از باد بود.فردوسی. ز ری سوی گرگان بیامد چو باد همی بود یک هفته ناشاد و شاد.فردوسی. چرا باید که چون من سرو آزاد بود در بند محنت مانده ناشاد. ظهیر فاریابی. یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم.حافظ. ندیدی کس چنین ناشادم از هجر بدین محنت نمی افتادم از هجر.وحشی. کند چندان فغان از جان ناشاد که آید آه از افغانش بفریاد.وحشی. آخر غم او ازین غم آبادم برد با جان حزین و دل ناشادم برد.مشتاق. عشق آمد و فکر دل ناشادم کرد از دام غم زمانه آزادم کرد.عاشق. هرگز از خاطر ناشاد فرامش نشدی تا بگویم که فلان لحظه شدی از یادم.ذوقی. جفا با این دل ناشاد کم کن چو از چشمم فکندی یاد کم کن.وصال. صدبار ترا هر نفسی یاد کنم بی خواست فغان از دل ناشاد کنم.اهلی. || نامراد. ناکام. (آنندراج). کام نادیده. جوانمرده. جوانمرگ : در ماتم آن عروس ناشاد آباد بر آنکه گوید آباد.نظامی. || تندخو. (ناظم الاطباء). مقابل شاد. رجوع به شاد شود.
کلمات همقافیه با «ناشاد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر