معنی ناسزا بودن
5 بازدید
[ سَ دَ ] (مص مرکب) سزا نبودن. سزاوار نبودن. ناروا بودن. روا نبودن. جایز نبودن : به دادار گفت ای جهاندار راست پرستش به جز مر ترا ناسزاست.فردوسی. به ایرانیان گفت این ناسزاست بزرگی و تاج ازدر پادشاست.فردوسی. فانی به جان نئی به تنی ای حکیم تو جان را فنا به عقل محال است و ناسزا. ناصرخسرو. || عدم لیاقت. لایق نبودن. درخور و سزاوار نبودن : کنون تاج را درخور کار کیست چو من ناسزایم سزاوار کیست.فردوسی.
کلمات همقافیه با «ناسزا بودن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر