معنی ناستوده
7 بازدید
[ سِ / سُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) ناپسندیده. (آنندراج). مذموم. ذمیم. نامحمود. ناپسندیده. ذمیمه. مذمومه. نکوهیده. نامستحسن. ناخوب. نامقبول : گفتم زندگانی خداوند دراز باد در کارها غلو کردن ناستوده است. (تاریخ بیهقی). و اخلاق ناستوده به یک بار از وی دور شد. (تاریخ بیهقی). پیغام داد که قانون نهاده بگردانیدن ناستوده باشد. (تاریخ بیهقی). و این عذر ظاهر است و طریق ناستوده نیست. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). چو رسم پارسیان ناستوده دید همی به رسم تازی جشنی نهاد خسرو راد. مسعودسعد. و ناستوده است نزدیک ارباب الباب... تدبیر زنان را منقاد و ممتثل بودن. (سندبادنامه ص ۲۵۷). گفت در نسل ناستودهٔ ما هست یک خصلت آزمودهٔ ما.نظامی. اگرچه مار خوار و ناستوده است عزیز است و ستوده مهرهٔ مار.؟ || پست. فرومایه. دون. (ناظم الاطباء). بی ارزش : اگر ترک باشد ببرم سرش به خاک افکنم ناستوده برش.فردوسی. || کمینه. حقیر. ذلیل. (ناظم الاطباء). || نالایق. (آنندراج). || نادان. گول. ابله. || بدکار. بدعمل. (ناظم الاطباء). || بیهوده. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «ناستوده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر