معنی نارو
7 بازدید
(اِ) پرنده ای است خوش آواز مانند بلبل. جَل. (برهان قاطع) (از شعوری). ناروه. (حاشیهٔ برهان قاطع دکتر معین): نارو بنارون بر ساری بیاسمن بر قمری بنسترن بر برداشتند آوا. کسائی (از آنندراج). بزند نارو بر سرو سهی سرو سهی بزند بلبل بر تارک گل قالوسی.منوچهری. پردهٔ راست زند نارو بر شاخ چنار پردهٔ باده زند قمری بر نارونا.منوچهری. صلصل خواند همی شعر لبید و زهیر نارو راند همی مدح جریر و خثم. منوچهری. نالیدن نارو و نواهای سریچه ناطق کند آن مردهٔ بی نطق و بیان را. سنائی (از آنندراج). || رشته ای را گویند که از اعضای مردم برمی آید و آن را به عربی عرق مدنی خوانند. (برهان). و آن را به عربی عرق مدنی خوانند. (آنندراج). رشته ای که از اعضای مردم برآید و به هندی نیز به همین نام معروف است. (رشیدی) (فرهنگ نظام). بیماری است که آن را رشته هم می گویند و اکثراً در ناحیهٔ قوزک پا پیدا می شود و آن کرمی است به شکل رشتهٔ نازک نخ که به تدریج از بدن بیرون می آید و آن را چون نخ می پیچند تا بتمامی از بدن خارج شود اگر پاره شود بیمار می میرد. (از شعوری). پیوک. (ناظم الاطباء): تا رگ شرم بدرّیدم و نیرو کردم زده نیروی من از پای به بیرون نارو. سوزنی.(اِ) اسم سنبل الطیب است. (فرهنگ نظام از محیط اعظم).(اِخ) نام جزیره ای است در بحر کاهل که در تحت حکومت نیوزیلند است. (فرهنگ نظام).[ رِو ] (اِخ) نارِف. رودی است از شعب رودخانهٔ بوگ در لهستان که ۴۷۹هزار گز طول دارد. جنگ معروف روس و آلمان در سال ۱۹۱۵ م. در کنار این رود روی داد.[ رَ / رُو ] (اِ مرکب) فریب دادن و مکر کردن. با لفظ زدن نارو زدن گفته می شود. مرکب از «نا» و «رو» است. (فرهنگ نظام). و رجوع به نارو زدن شود.
کلمات همقافیه با «نارو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر