معنی ناخشنود
6 بازدید
[ خُ ] (ص مرکب) ناراضی. (ناظم الاطباء). ناخرسند. آنکه خشنود و راضی نیست : همی روی و من از رفتن تو ناخشنود نگر بروی منا تا مرا کنی بدرود.فرخی. مرو که گر بروی باز جان من برود من از تو ناخشنود و خدای ناخشنود. فرخی. دارا زعر بود و ظالم و وزیر او بد سیرت و بد رای و همهٔ لشکر و رعیت از وی نفور و ناخشنود. (فارسنامهٔ ابن بلخی). آنکه بسیار یافت ناخشنود و آنکه اندک ربود ناخرسند.مسعودسعد. چون از مردم شهر ناخشنود بود و از همدان بخواست رفتن در پایان کوه اروند طلسمی کرد که مردمانش همه مخالف یکدیگر باشند. (مجمل التواریخ). چو دست از پای ناخشنود باشد بجرم پای سر مأخوذ باشد.نظامی. کای ز داغ تو باغ ناخشنود نیست اینجا نقیب باغ چه سود.نظامی. سرای شاه از او پر دود میبود بدو پیوسته ناخشنود می بود.نظامی. خلق از تو برنجند و خدا ناخشنود لعنت بتو می بارد و بر گبر و جهود.سعدی. غیر این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است در سراپای وجودت هنری نیست که نیست. حافظ.
کلمات همقافیه با «ناخشنود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر