معنی ناجوانمردی
8 بازدید
[ جَ مَ ] (حامص مرکب) عمل ناجوانمرد. حالت و چگونگی ناجوانمرد. نامردی. دون همتی. سفلگی. فرومایگی. پستی. بی حمیتی : اگر منوچهر این ناجوانمردی نکند امیرمحمود هشیار و بیدار و گربز و بسیاردان است. (تاریخ بیهقی). بیوفائی ز ناجوانمردی کرد با من دمی بدین سردی.نظامی. و از ایشان جز فضول و ناجوانمردی کس ندید. (تاریخ طبرستان). ناجوانمردی است چون جانوسیار و ماهیار یار دارا بودن و دل با سکندر داشتن.قاآنی. در مورد زنان نیز بکار برده شده است : به رامین گر تو صد چندین شتابی ز من [ دایه ] این ناجوانمردی نیابی. (ویس و رامین). جوابش داد دایه گفت زین پس نبیند ناجوانمردی ز من کس. (ویس و رامین). || بخل. امساک. تنگ چشمی. لئامت. خست. آزمندی. زفتی. مقابل جوانمردی به معنی رادی و سخاوت و کرم و بخشندگی : ناجوانمردی بسیار بود چون نبود خاک را از قدح مرد جوانمرد نصیب. منوچهری. || ظلم. بیرحمی. جفاکاری. شقاوت. سخت دلی. سنگین دلی. تبهکاری : و این چه ناجوانمردی و بیرحمی بود که از شره نفس من بر این حیوان رفت. (سندبادنامه ص ۱۵۳). خیال از ناجوانمردی همه روز بعشوه میفزاید بر دلم سوز.نظامی. || ناپاکی. کار زشت. بی عفتی. بی ناموسی. دست درازی به ناموس و عصمت دیگران. کردن آنچه مغایر جوانمردی است : گفت سرهنگی از آن ملک هر شب یا هر دو شب بر دختر من فرود آید از بام بی خواست من و از دختر و ناجوانمردی همی کند و مرا با او طاقت نیست. (تاریخ سیستان).
کلمات همقافیه با «ناجوانمردی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر