معنی نابیوسان
5 بازدید
[ بَ ] (نف، مرکب، ق مرکب) ناگاه. غافل. (برهان قاطع). غفلةً. فجأة. غیرمنتظر. غیر متوقع. غیرمترقب. غیرمترقبه. غیرمترصد. فُجائی. مفاجا. نااندیشیده. بدون مقدمه : رای زدند و گفتند که نااندیشیده و نابیوسان چنین حالی بیفتاد و این بخود ستدن محال باشد. (تاریخ بیهقی ص ۴۹۷). و این مرگ نابیوسان هم یکی از اتفاق بد بود که دیگر کس نیارست گفت او را که از آب گذشتن علاج نیست. (تاریخ بیهقی ص ۵۷۷). برآمد یکی نابیوسان نبرد که دریا همه خون شد و دشت گرد. (گرشاسب نامه). و این [ یعنی من حیث لایحتسب بودن رزق ] وصفی است روزی را بغایت طیب و راحت که نابیوسان باشد مهناتر بود. (تفسیر ابوالفتوح رازی). و مردن مفاجا بسبب اندوه و بیم نابیوسان کمتر از آن باشد که از شادی نابیوسان. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). نابیوسان مفرّج همّی و مفرّح غمی از در دولتخانهٔ جان من درآمد. (سنائی، مقدمهٔ حدیقه). محنتی نابیوسان سر برزند. (مرزبان نامه). || ناامید. بی توقع. (آنندراج) (انجمن آرا). بی طمع و توقع . (فرهنگ نظام).
کلمات همقافیه با «نابیوسان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر