معنی نابی
5 بازدید
(ع ص) نابی ء. جای بلند و خمیده. (منتهی الارب). مکان مرتفع خم دار. (از اقرب الموارد) (المنجد). || آینده از جای دیگر. (منتهی الارب). سیل نابی ء؛ که از جای دیگری بیاید. رجل نابی ء؛ مردی که از دیار دیگری بیاید. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (از «ن ب و»). سمین. (معجم متن اللغة) (المنجد).(اِخ) ابن زیادبن ظبیان، از دلاوران عرب است و به دست مصعب بن زبیر کشته شد و برادرش عبیداللََّه بن زیاد به خونخواهی وی برخاست. شرح این ماجرا در البیان و التبیین ج ۱ حاشیهٔ ص ۳۶۰ آمده است.(ص مرکب) نابینا. (آنندراج).(اِخ) جد پدر ثعلبةبن غنمةبن عدی صحابی است. (منتهی الارب).(اِخ) جد عقبةبن عامر صحابی. (منتهی الارب).(اِخ)بن ظبیان. محدثی است. (منتهی الارب).(اِخ) یوسف. یکی از شاعران بزرگ عثمانی و از اهالی اورفه است و در زمان سلطان محمدخان چهارم به استانبول آمد و کاتب دیوان مصطفی پاشا شد و به سال ۱۱۲۴ هـ . ق. درگذشت و ماده تاریخ اوست: «نابی بحضور آمد» که خود وی در حال نزع سروده است. اشعاری متین و سلیس دارد و بسیاری از مصراع های او بصورت امثال سایره درآمده است. دیوان اشعار دارد و منظومه هائی به نام «تحفهٔ دلکش نابی» و «خیریه» و «خیرآباد» و «غزانامه» و کتابی به نام «تحفةالحرمین» و ذیلی به «سیرویسی» نوشته است. و از اشعار اوست: منشآت دهرده هر لفظ بر معنایه در بزده بوانشای کونک تازه بر مضمونیوز. (از قاموس الاعلام ج ۶).
کلمات همقافیه با «نابی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بی» برای سرودن شعر