معنی نابکاری
5 بازدید
[ بِ ] (حامص مرکب) شرارت. فساد. بداندیشی. (ناظم الاطباء). خباثت. بدنیتی. بدنهادی. بدکاری. بدکرداری : من طاهر را شنیده بودم در رعونت و نابکاری. (تاریخ بیهقی ص ۳۹۴). مردی از ایشان که به ره زدن و نابکاری رود. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۴۱). || فحشاء. فجور. فساد. زناکاری. فسق. فاسقی : ابلیس بمانند آدمی نزدیک ایوب آمد و گفت زن تو نابکاری کرده است. او را بگرفتند و مویش ببریدند. (قصص ص ۱۳۸). و سبب زوال ملک دیلم نابکاری آن زن بود. (فارسنامه). قحبهٔ پیر از نابکاری چکند که توبه نکند. (گلستان). || به کار نیامدن. به درد کاری نخوردن. بیکارگی. بطالت : بوسهل گفت... من چه مرد این کارم که جز نابکاری را نشایم. (تاریخ بیهقی ص ۱۴۵). جز از بهر علمت نبستند لیکن تو از نابکاریت مشغول کاری.ناصرخسرو. هش دار که عالم سرای کار است مشغول چه باشی به نابکاری.ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «نابکاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر