معنی نابهنگام
5 بازدید
[ بِ هَ ] (ص مرکب، ق مرکب) نه بوقت. نه بوقت خود. نه بهنگام. نه بوقت سزاوار. بی وقت. بی موقع : نابهنگام بهارم که به دی مه شکفم که به هنگامهٔ نیسان شدنم نگذارند.خاقانی. || نابجای. نه بجای خود. نه آنجا که باید. بیمورد. بیجا: گرستن بهنگام با سوک و درد به از خندهٔ نابهنگام سرد.(گرشاسب نامه). - امثال: ضرر بهنگام به از نفع نابهنگام.
کلمات همقافیه با «نابهنگام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر