معنی نابض
4 بازدید
[ بِ ] (ع ص) رگ جنبنده. (ناظم الاطباء): بستن اطراف دست و شیشه بر ساقها نهادن و رگ صافن و نابض زدن. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || جنبنده. متحرک : عرق غیرت او نابض شد و قوت حمیت او در اهتزاز آمد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۳۲). || اندازنده. تیرانداز. (ناظم الاطباء). رامی. (المنجد) (اقرب الموارد).[ بِ ] (ع اِ) خشم. (منتهی الارب) (آنندراج). غضب. (ناظم الاطباء) (المنجد). نبض نابضه، هاج غضبه. (المنجد) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «نابض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بض» برای سرودن شعر