معنی میلک
7 بازدید
[ لَ ] (اِ مرکب) پارچه ای که از شهر نوشاد آرند. (غیاث) (آنندراج). پارچه ای است ستبر. (یادداشت لغت نامه): طبع صوفی کرد او را به میلکی خشنود کردند. (نظام قاری ص ۱۴۰). میلک و میخک و کرباس و قدک در کارند. تا تو رختی به بر آری و به غفلت ندری. نظام قاری. ارمک و قطنی عین البقر و رومی باف میلهٔ میلک و لالائی بی حد و شمار. نظام قاری. بر جامهٔ کتان بهاری چه اعتماد میلک مگر به بقچهٔ خاص شما رود. نظام قاری. ای که میلک جهت جامه نخواهی که قوی است کاش می بود به درزیت از این جامه هزار. نظام قاری. مرا چون درآجیده میلک نهند به بخت من انگشت کاری کنند.نظام قاری. یارب این نو خلعتان با میلک و میخک رسان کاین تکبر از قبای صوف و دیبا می کنند. نظام قاری. برد و میلک خاص و میخک، قیف و قطنی گو برو صوف گو بازآ که قاری ترک این شش می کند. نظام قاری.[ لَ ] (اِخ) دهی است از دهستان رودبار بخش معلم کلایهٔ شهرستان قزوین واقع در ۳۸هزارگزی شمال باختری معلم کلایه. با ۲۰۲ تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. زیارتگاهی به نام اسماعیل دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۱).[ لَ ] (اِخ) دهی است از دهستان مزارعی بخش برازجان شهرستان بوشهر واقع در ۳۹هزارگزی شمال برازجان با ۱۰۷ تن سکنه. آب آن از چاه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۷). قریه ای است به پنج فرسنگی میانهٔ جنوب و مغرب خشت. (فارسنامهٔ ناصری).[ لَ ] (اِخ) دهی است از بخش میان کنگی شهرستان زابل، واقع در ۲۱ هزارگزی ده دوست محمد با ۱۹۹۱ تن سکنه. آب آن از هیرمند و راه آن مالرو است. ساکنان از طایفهٔ جهان تیغ هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «میلک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لک» برای سرودن شعر