معنی میز

معنی میز

6 بازدید
[ مَ ] (ع مص) جدا کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ص ۹۷). || فضیلت دادن بعض چیز را بر بعضی. || از جایی به جایی رفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
[ مِ یَ زز ] (ع ص) مَیِّز. مرد سخت پی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
[ مَ ] (ع ص) مرد سخت پی. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به مادهٔ بالا شود.
[ مَ ] (از ع، اِمص) امتیاز. (ناظم الاطباء).
(از ع، اِمص) مخفف تمیز. (از برهان). تمییز را خوانند. (فرهنگ جهانگیری). تمییز. جدا کردن.
(اِ) ضیف و مهمان و شخصی که به ضیافت کسی رود. (ناظم الاطباء). به معنی مهمان است. (آنندراج). میهمان. (انجمن آرا). مهمان باشد. (فرهنگ جهانگیری). به معنی مهمان است یعنی شخصی که به ضیافت کسی رود. (برهان). علم است برای مهمان و از این رو مهماندار یعنی صاحب خانه را میزبان گویند ولی برای مهمان کلمهٔ میز را به تنهایی بکار نبرند. (از شعوری ج ۲ ورق ۳۶۴). || اسباب و ادوات مهمانی. (ناظم الاطباء). اسباب مهمانی را هم گفته اند. (برهان). اسباب ضیافت. (غیاث). مائده. اسباب سفرهٔ مهمانی. (یادداشت مؤلف). || کرسی را گویند که بر بالای آن طعام خورند. (برهان). کرسی باشد که بر بالای آن طعام گذارند و بر کرسی دیگر نشسته آن طعام را بخورند. (فرهنگ جهانگیری). کرسی که بر آن طعام نهاده می خورند. (برهان) (از ناظم الاطباء). کرسی که بر سر آن خوان گسترند و طعام نهند و خورند و اکنون متداول است و طعام و شراب را بر آن چیده و بر اطراف آن صندلیها نهاده بر آن نشینند و طعام خورند. (انجمن آرا) (آنندراج). خانی با پایه های بلند که بر آن طعام یا چای و جز آن نهند و خورند آنان که بر صندلی و کرسی نشسته اند. خانپایه. خوان. تشت خوان. شاید اصل این از کلمه میزد باشد. (یادداشت مؤلف). - میز طعام؛ تشت خوان. (یادداشت مؤلف). - میز غذاخوری؛ میز طعام. میزی که مخصوص خوردن غذاست. || کرسی مانندی از چوب یا فلز و جز آن که بر روی آن کتاب و نوشته نهند و خوانند یا نویسند. - میز تحریر؛ کرسی مانندی که به روی آن تحریر می کنند. (ناظم الاطباء). - میز عمل؛ میزی در اطاق عمل بیمارستان و سالن تشریح که بر روی آن عمل تشریح و جراحی انجام دهند. - میز کار؛ میزی که مخصوص نوشتن و خواندن و انجام کارهای دیگر شخص است. - میزگرد؛ میز مدور. میزی که گرد باشد نه چهارگوشه. - میزگرد تشکیل دادن؛ جمع شدن گروهی دور میزی بزرگ و معمولاً گرد تا در جلوس برتری و فروتری نباشد و به بحث و مذاکره پرداختن دربارهٔ مسأله یا مسائل خاص.
(اِ) اسم از میزیدن یا میختن. شاش و بول. (ناظم الاطباء). آب تاختن بود. (لغت فرس اسدی). پیشاب را گویند. (فرهنگ جهانگیری). پیشاب و شاش را گویند و به عربی بول خوانند. (برهان). بول. آب تاختن یعنی بول کردن را گویند. بول. شاش. ادرار. (یادداشت مؤلف): چون رسنگر ز پس آمد همه رفتار مرا به شتر مانم کو بازپس اندازد میز.ابوشکور. || (نف) شاش کننده. (ناظم الاطباء). میزنده. به معنی بول کننده نیز آمده است. (برهان).

کلمات هم‌قافیه با «میز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید