معنی میراندن
5 بازدید
[ دَ ] (مص) میرانیدن. سبب مرگ شدن. کشتن. ماتة. (یادداشت مؤلف). گرفتن حیات. کشتن و به قتل رسانیدن. (آنندراج): پس آن که مردنی است میمیراند و آن دیگر را میگذارد تا وقت موعود دررسد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۰۷). به خون ناحق ما را چرا بمیراند خدای اگر سوی او خونی و ستمکاریم. ناصرخسرو. حق تعالی در آسمان ملایک را بمیراند و در جهان بجز جبرائیل نماند. (قصص الانبیاء ص ۱۶). پدیدآور خلق عالم تویی تو میرانی و زنده کن هم تویی.نظامی. کم خود نخواهی کم کس مگیر ممیران کسی را و هرگز ممیر.نظامی. نمانی گر بماندن خو بگیری بمیران خویشتن را تا نمیری. نظامی (خسرو و شیرین ص ۴۲۸). - فرومیراندن؛ نابود کردن. از میان بردن : و اگر ضمادی خنک یا قابض برنهند هم سبب علت را زیادت کند و هم حرارت غریزی فرو میراند و هلاک کند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - میراندن دل؛ افسرده و سرد و بی امید کردن آن : پس سلیمان به اندیشه فرو شد. آن مرد گفت خنده دل را بمیراند. (قصص الانبیاء ص ۱۷۴). و رجوع به مردن و میرانیدن شود. || خاموش کردن. کشتن. چنانکه شعلهٔ چراغ یا آتش را نابود کردن : بسته شود شکافها و ایمن گردد راهها و شیرین شود آبها و فرونشاند چراغ آشوبها را و بمیراند آتش فتنه ها را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۲).
کلمات همقافیه با «میراندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر