معنی میده

معنی میده

5 بازدید
[ مَ دَ / مِ دِ ] (اِ) آرد گندم دوباره بیخته را گویند. (برهان) (از ناظم الاطباء). آرد پارچه بیز. (غیاث) آرد گندم که به مبالغه بیخته باشند. (آنندراج). نرم ساییده : از آرد میده و روغن و انگبین کلیچه پخته و از بهر خریدار بر ممر بازار نهاده. (سندبادنامه ص ۲۰۶). - میده کردن؛ آرد را دوباره بیختن و نرم ساییدن. || نانی که از آرد بی سبوس سازند. (ناظم الاطباء): حواری، درمک؛ نان میده. (یادداشت مؤلف). ابونعیم؛ نان میده. (مهذب الاسماء). لُقی؛ میدهٔ سپید. سمید و سمیذ؛ میدهٔ سفید. (منتهی الارب): خوانی نهاد بر وی چون سیم پاک میده با برگان و حلوا شفتالوی کفیده.ابوالعباس. هرکه غزنین دیده باشد در سپاهان چون بود هرکه تازه میده بیند چون خورد نان جوین. فرخی. سوی گاو یکسان بود کاه و دانه به کام خر اندر چه میده چه جو در. ناصرخسرو. پر شود معده ترا گر نبود میده ز کشک خوش کند مغز ترا گر نبود مشک سذاب . ناصرخسرو. فخر آوری بدانکه تو میده وْ بره خوری یارت به آب در زده یک نان فخفره. ناصرخسرو. نان میده از معده دیرتر از نان خشکار بیرون شود و نفخ بیش از آن کند و از وی سده و سنگ گرده و مثانه تولید کند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). قرص جوین و خوش نمکی از سرشک چشم به زانکه دم به میدهٔ دارا برآورم.خاقانی. میده تنها تراست تنها خور به سگان ده به همنشست مده.خاقانی. هرکسی را به قدر خود قدمی است نان میده نه قوت هر شکمی است.نظامی. جوینی که از سعی بازو خورم به از میده بر خوان اهل کرم. سعدی (بوستان). اگرم نان میده دست نداد نان کشکین بود به هر حالم.نزاری قهستانی. بسحاق دوان شد چو سگان از پی میده بازاز هوس قصب و خرک باره گره بست. بسحاق اطعمه (دیوان ص ۴۹). || به معنی نان است. (از انجمن آرا). به معنی نان مجاز است و اطلاق میده سالار بر نان پز و ناظر و طباخ نیز. (آنندراج). || حلوای شیر. فلاته. (رسالةاللغة). نام حلوایی است که از شیر گوسفند و شکر سفید پزند. (برهان) (از آنندراج). فلاته. حلوای شیر به زبان مردم فارس. (یادداشت مؤلف). || نام حلوایی است که چند میوه را در شکر بپزند. (برهان) (از شعوری ج ۲ ورق ۳۶۱). || آب انگور است که نشاسته و آرد گندم در آن کنند و چندان بجوشانند تا سخت شود بعد از آن مانند شمع بر رشته ای که در آن مغز گردکان و بادام کشیده باشند بریزند و آن را به ترکی باسدق گویند. (برهان). قسمی از حلوا و باسدق. (ناظم الاطباء). آب انگور است که نشاسته یا آرد گندم در آن می ریزند و می پزند. (از شعوری ج ۲ ورق ۳۶۱). || خوان آراسته به طعام. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مائدة.
[ مَ یَ دَ ] (از ع، اِ) میدة. سفره. خوان آراسته به طعام. رجوع به میدة شود.
[ دَ / دِ ] (اِ) زن پارسا. (ناظم الاطباء) (از شعوری ج ۲ ورق ۳۳۶).
[ مَ / مِ دِهْ ] (نف مرکب) می فروش. (ناظم الاطباء). || ساقی : پس از سر یکی بزم کردند باز به بازی گری می ده و چنگ ساز. (گرشاسب نامه ص ۲۷).

کلمات هم‌قافیه با «میده»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ده» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید