معنی میانجی کردن
6 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) توسط نمودن و وساطت کردن. || واسطه قرار دادن. حکم کردن. (ناظم الاطباء). داور قرار دادن : هر که را با کسی خصومت بود نزدیک او آمدندی تا او میانجی کردی. (ترجمهٔ طبری بلعمی). ازین سودمندی بود زان زیان خرد را میانجی کن اندرمیان.فردوسی. هر آن کس که باشد خداوندگاه میانجی خرد را کند بر دو راه.فردوسی. سرت را نخواهد همی تن به جای میانجی کن اکنون بدین هر دو رای. فردوسی. و رجوع به میانجی شود. || واسطه انگیختن : سپه به که برنا بود ز آنکه پیر میانجی کند چون رسد تیغ و تیر.نظامی. || صلح دادن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «میانجی کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر