معنی میانجی کردن

معنی میانجی کردن

6 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) توسط نمودن و وساطت کردن. || واسطه قرار دادن. حکم کردن. (ناظم الاطباء). داور قرار دادن : هر که را با کسی خصومت بود نزدیک او آمدندی تا او میانجی کردی. (ترجمهٔ طبری بلعمی). ازین سودمندی بود زان زیان خرد را میانجی کن اندرمیان.فردوسی. هر آن کس که باشد خداوندگاه میانجی خرد را کند بر دو راه.فردوسی. سرت را نخواهد همی تن به جای میانجی کن اکنون بدین هر دو رای. فردوسی. و رجوع به میانجی شود. || واسطه انگیختن : سپه به که برنا بود ز آنکه پیر میانجی کند چون رسد تیغ و تیر.نظامی. || صلح دادن. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «میانجی کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید