معنی میانجیگری
16 بازدید
[ گَ ] (حامص مرکب) وساطت. (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف). توسط. (یادداشت مؤلف). - میانجی گری کردن؛ میانجی شدن. وساطت کردن. دلالگی کردن. تورة؛ دختری که میانجی گری کند میان عشاق. (منتهی الارب). - میانجی گری نمودن؛ وساطت نمودن و واسطه واقع شدن. (ناظم الاطباء). || سفارت. (منتهی الارب). || حکمیت. (یادداشت مؤلف). و رجوع به میانجی در همهٔ معانی شود.
کلمات همقافیه با «میانجیگری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر