معنی مگل
14 بازدید
[ مَ گَ ] (اِ) وزغ. (فرهنگ رشیدی). وزق و غوک باشد. (برهان) (آنندراج). غوک و قرباغه. (ناظم الاطباء). ضفدع. (بحر الجواهر). چغز. غوک. وزغ. بزغ. غنجموش. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): «فارسلنا علیهم» فروگشادیم و پیوستیم وریشان «الطوفان» طاعون و غرق «والجراد» و ملخان پرنده «والقمل» و ملخ پیاده «والضفادع» و مگلان «والدم» و خون... (کشف الاسرار ج ۳ ص ۷۰۵). - دم الضفدع؛ خون مگل. (ریاض الادویه).[ مَ گِ ] (اِ) زلو را گویند و آن کرمی است سیاه رنگ که خون فاسد از بدن و اعضای مردم بمکد. (برهان) (فرهنگ رشیدی) (از آنندراج) (ناظم الاطباء): در مجاریّ حلق او گشته آب خونخوار و جان ستان چو مگل. فخری (از فرهنگ رشیدی). و رجوع به مکل شود.
کلمات همقافیه با «مگل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گل» برای سرودن شعر