معنی مکنی
5 بازدید
[ مَ نی ی ] (ع ص) در کنایه، لفظی که لازم معنی آن اراده شده باشد چنانکه در مثال: این فصول با اشتر دراز گردن و بالا کشیده بگفتند. از «درازگردن» و «بالا کشیده» حمق اراده شده است و بنابراین این دو کلمه مکنی است. - مکنی عنه؛ معنایی که از مکنی اراده گردد. در مثال بالا «حمق» مکنی عنه است. و رجوع به کنایه شود.[ مُ کَ نْ نا / مَ نی ی ] (ع ص) کنیت نهاده شده. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). کنیه داده شده. کنیه گذاشته. کنیت نهاده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مکنی به فلان؛ صاحب کنیهٔ فلان. (یادداشت ایضاً).
کلمات همقافیه با «مکنی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر