معنی مکنی

معنی مکنی

5 بازدید
[ مَ نی ی ] (ع ص) در کنایه، لفظی که لازم معنی آن اراده شده باشد چنانکه در مثال: این فصول با اشتر دراز گردن و بالا کشیده بگفتند. از «درازگردن» و «بالا کشیده» حمق اراده شده است و بنابراین این دو کلمه مکنی است. - مکنی عنه؛ معنایی که از مکنی اراده گردد. در مثال بالا «حمق» مکنی عنه است. و رجوع به کنایه شود.
[ مُ کَ نْ نا / مَ نی ی ] (ع ص) کنیت نهاده شده. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). کنیه داده شده. کنیه گذاشته. کنیت نهاده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مکنی به فلان؛ صاحب کنیهٔ فلان. (یادداشت ایضاً).

کلمات هم‌قافیه با «مکنی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید