معنی مکتب

معنی مکتب

8 بازدید
[ مَ تَ ] (ع اِ) دبیرستان. ج، مکاتب. (زمخشری) (مهذب الاسماء) (از منتهی الارب). دبیرستان و جای کتاب خواندن. (آنندراج). دبیرستان و جایی که در آن نوشتن می آموزند و دفترخانه و جایی که در آن کودکان را تعلیم می کنند و خواندن و نوشتن و جز آن می آموزانند و سبق می دهند. ج، مکاتب. (ناظم الاطباء). موضع تعلیم. (از اقرب الموارد). کُتّاب. دبستان. دبیرستان. مدرسه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): در مکتب ادب ز ورای خرد نهاد استاد غیب تختهٔ تهدید در برم. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۳۲۸). ای مذهبها ز بعثت تو چون مکتبها به عید نوروز. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید ص ۹). در مکتب جان ز شوق نامت لوح «ارنی» ز سر گرفته. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان ایضاً ص ۱۱). آدم به گاهوارهٔ او بود شیرخوار ادریس هم به مکتب او گشت درس خوان. خاقانی. چرخ طفل مکتب او بود و او پیر خرد لیکن از پیران چنو معظم نخواهی یافتن. خاقانی. ز پی آنکه دو جا مکتب و دکان دارم نه به مکتب نه به دکان شدنم نگذارند. خاقانی. پس از نه سالگی مکتب رها کرد حساب جنگ شیر و اژدها کرد.نظامی. بدان کودک [ ماند ] که تا در مکتب باشد از بیم دوال معلم پای در دامن تأدب کشیده دارد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۸). در مکتب هیچ تعلیم به تحصیل آن نرسد. (مرزبان نامه، ایضاً ص ۹۹). شنیدم که مردی در مکتب {/Bعُلِّمْنََا مَنْطِقَ اَلطَّیْرِ۱۰-۱۲۲۷:۱۶/} زبان مرغان آموخته بود. (مرزبان نامه). کودکان مکتبی از اوستاد رنج دیدند از ملال و اجتهاد.مولوی. چون درآیی از در مکتب بگو خیر باشد اوستا احوال تو.مولوی. پادشاهی پسر به مکتب داد لوح سیمینش در کنار نهاد. سعدی (گلستان). مکتب وی را به مصلحی دادند پارسا و سلیم. (گلستان). همی کردم حدیث ابرو و مژگان او هر دم چو طفلان سورهٔ نون والقلم خوانان به مکتبها. امیرخسرو دهلوی. در مکتب حقایق پیش ادیب عشق هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی. حافظ. نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد.حافظ. درس ادیب اگر بود زمزمهٔ محبتی جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را. نظیری نیشابوری. || مجموع اندیشه ها و افکار یک استاد که در جمعی نفوذ یافته باشد یا یک نظر فلسفی و ادبی و جز اینها و همچنین مجموع هنرمندان یک ملت یا یک شهر با علاقهٔ خاصی که در اجرا و بیان هنر دارند مانند: مکتب فرانسه یا مکتب پاریس یا مکتب امپرسیونیست . (از لاروس).
[ مُ تِ / مُ کَ تْ تِ ] (ع ص) آنکه خط آموزاند. (مهذب الاسماء). مشاق و ادب آموز را گویند. (از انساب سمعانی). آموزندهٔ کتابت، و منه کان الحجاج مکتباً با لطائف ای معلماً. (منتهی الارب). آموزندهٔ کتاب و مکتب دار. (ناظم الاطباء). آموزندهٔ کتابت. (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). معلم. آموزگار. استاد. خطآموز. مشّاق. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
[ مُ کَ تْ تَ ] (ع ص) خوشه ای که بعض بر آن خورده باشند. (منتهی الارب). خوشه ای که پاره ای از بر آن را خورده باشند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نوشته شده. (آنندراج). کتیبهٔ آماده شده و فراهم آورده و نوشته شده. (ناظم الاطباء).
[ مُ تَ ] (ع ص) مشک سربسته. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

کلمات هم‌قافیه با «مکتب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید