معنی مکاوحت
4 بازدید
[ مُ وَ / وِ حَ ] (از ع، اِمص) با هم جنگ کردن. محاوبه. منازعه. مکاوحة: این همه اسباب منازعت و مکاوحت از بهر حطام دنیا به یک سو نهادند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۱۸۷). موجب این مکاوحت و اسباب این مکاشفت چیست. (سندبادنامه ص ۲۴۱). از این واقعهٔ هایل جهان بر او تنگ شد جز مکافحت و مکاوحت چاره ندید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۵). قبول ایلی نکردند و به مکاوحت پیش آمدند. (جهانگشای جوینی). مخالفان چون موافقت ما بدانند دندان مکاوحت ایشان کند شود. (جهانگشای جوینی). چون نهاراً و جهاراً مکاوحت و مکاشفت او متعذر بود. (جهانگشای جوینی). تیغ مکاوحت با نیام کردند و هر لشکری در محل خود آرام گرفتند. (جهانگشای جوینی). در حق جماعتی که نفوس ایشان از تتبع هوا روی برتافته باشند... و از مکاوحت و منازعت با دل منسلخ و منخلع شده... نکاح و تأهل فضیلت بود. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۲۵۵). و رجوع به مکاوحة شود. - مکاوحت نمودن؛ جنگیدن. جنگ کردن : تا از ایشان یک نَفس نَفَس می زد مکاوحت می نمودند. (جهانگشای جوینی).
کلمات همقافیه با «مکاوحت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حت» برای سرودن شعر