معنی مکاشفه

معنی مکاشفه

5 بازدید
[ مُ شَ فَ / شِ فِ ] (از ع، مص) دشمنی آشکارا کردن و جنگ برملا کردن. (غیاث). مکاشفة. مکاشفت : چون قطران با وی بود گفتم نباید که در میدان مکاشفه و مجادله افتد. (سمک عیار، ج ۱ ص ۱۸۲). و رجوع به مکاشفت و مکاشفة شود. || (اصطلاح تصوف) ظاهر شدن اسرار امور غیبی در دل ولی اللََّه. (غیاث). در اصطلاح متصوفه مکاشفه آن را گویند که آشکارا شود ناسوت و ملکوت و جبروت و لاهوت یعنی از نفس و دل و روح و سر واقف حال شود و هر واقعه و هر حادثه که در دنیا صادر شود اول حق تعالی مر دوستان خود را علم می رساند بعده در دنیا صادر شود. (آنندراج). ظاهر و هویدا شدن اسرار و امور غیبی در دل کسی و الهام. (ناظم الاطباء). حضوری است که در بیان نگنجد. (ازتعریفات جرجانی). مکاشفه و مشاهده از لحاظ معنی متفاوتند با این تفاوت که کشف اتم از شهود است. بعضی گویند مکاشفت عبارت از تفرد روح است به مطالعهٔ مغیبات در حال تجرد او از غواشی بدن. (مصباح الهدایه ص ۱۳۴). بعضی گویند. مکاشفت عبارت از حضور دل در شواهد مشاهدات است و علامت مکاشفه دوام تحیر در کنه عظمت خداوند است. در محاضره عارف در افعال متفکر بود و در مکاشفه در جلال. بعضی گویند مکاشفه شهود تجلی صفاست. (مصباح الهدایه ص ۱۰۰). در حکمة الاشراق است که مکاشفه ظهور شی ء است برای قلب به استیلای ذکر آن بدون بقای ریب و یا حصول امر عقلی است به الهام بطور «دفعةً واحدة» بدان فکر و طلب یا بین نوم و بیداری و یا ارتفاع حجاب است تا آنکه واضح شود احوالات جلی در امور متعلق به آخرت. بعضی گویند مکاشفه عبارت از حصول علم است برای نفس به فکر یا حدس و یا سانحهٔ خاص. بعضی گویند مکاشفه عبارت از بلوغ به ماورای حجاب است وجوداً. و گفته شده است که مکاشفه اطلاع یکی از متحابین متصافین است صاحبش را بر باطن و سر و امر خود. (شرح منازل ص ۱۹۰). و گفته شده است که ثمرهٔ علم وراثت مکاشفه است که به اشارت آید نه باعبارت. (از فرهنگ لغات و اصطلاحات عرفانی جعفر سجادی). آنچه در خواب باشد رؤیای صادقه گویند و آنچه در بیداری دست دهد مکاشفه نامند و آنچه مابین نوم و یقظه و به اصطلاح در حالت غیبت واقع شود خلسه گویند. (مقدمهٔ مصباح الهدایه چ همایی ص ۹۲): این خود مکاشفهٔ دل است و چنانکه دل را مکاشفه است جان را معاینه است، مکاشفه برخاستن عوایق است میان دل و میان حق. (کشف الاسرار ج ۱ ص ۵۹). سوم صفت عارفان است ایشان را دیدهٔ مکاشفه دهند تا هر حجاب که بود میان دل ایشان و میان حق برداشته شود. (کشف الاسرار ج ۱ ص ۶۱۲). از پس او مکاشفه بود و آن حاضر آمدن بود به صفت بیان اندر حال بی سبب تأمل دلیل و راه جستن. (ترجمهٔ رسالهٔ قشریه چ فروزانفر ص ۱۱۸). از آن جمله محاضره و مکاشفه و مشاهده است. محاضره ابتدا بود و مکاشفت و از پس او بود واز پس این هر دو مشاهده بود. (ترجمهٔ رسالهٔ قشیریه،ایضاً ص ۱۱۷). یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت برده و در بحر مکاشفه مستغرق شده. (گلستان چ فروغی ص ۶). صاحب این حال گاه در مکاشفهٔ صفات قدیمه غرق فنای صفات خود بود. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۴۲۷). || (اِمص) برهنگی. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «مکاشفه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «فه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید