معنی مکاشفت
5 بازدید
[ مُ شَ / شِ فَ ] (از ع، مص) مکاشفة. دشمنی آشکار کردن. آشکارا خصومت ورزیدن. خصومت علنی : آن مکاشفت میان وی و آن امیرابوالفضل بیفتاد. (تاریخ سیستان). چون به مکاشفت و دشمنی آشکارا کاری بسیار نرود و به زرق و افتعال دست زده اند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۳۱). کار جنگ و مکاشفت میان ایشان مدتی دراز پیچیده بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۴۸). میان وی و پسران علی تکین مکاشفتی سخت بزرگ بپای شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۸۱). موجب این مکاوحت و اسباب این مکاشفت چیست. (سندبادنامه ص ۲۴۱). چنانکه مناقشت زایل گردد و مکاشفت باطل شود. (سندبادنامه ص ۲۴۴). برزبان رسولان از مکاشفت ایلک خان تبرا می کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۳۱). بر این جمله تا مدت یک ماه مکاشفت قایم بود. (جهانگشای جوینی). مخالفت اظهار کرد و مکاشفت پیدا. (جهانگشای جوینی). چون سلطان شاه خبر مکاشفت ایشان بدانست شادان شد. (جهانگشای جوینی). سلطان فرمود که غرض او از این رأی مکاشفت اتابک فارس است. (جهانگشای جوینی). چون نهاراً و جهاراً مکاوحت و مکاشفت او متعذر بود. (جهانگشای جوینی). و رجوع به مکاشفة و مکاشفه شود. - مکاشفت کردن؛ دشمنی آشکار ورزیدن : بنده برگ نداشت پیرانه سر که از محنتی بجسته و دیگر مکاشفت با خلق کند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۱۶۳). || مکاشفه. کشف شدن امور غیبی بر کسی : خداوند محاضره را عقل راه نماید و صاحب مکاشفت را علمش نزدیک کند. (ترجمهٔ رسالهٔ قشیریه چ فروزانفر ص ۱۱۸). و رجوع به مکاشفه (اصطلاح تصوف) شود.
کلمات همقافیه با «مکاشفت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فت» برای سرودن شعر