معنی مک
23 بازدید
[ مَ ] (اِمص) مکیدن بود. (لغت فرس چ اقبال ص ۲۷۷). به معنی مکیدن باشد. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا). مَصّ. مَکّ. مک زدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مادهٔ بعد شود. || یکبار مکیدن. (ناظم الاطباء). و رجوع به مِک شود. || (فعل امر) امر به مکیدن هم هست یعنی بمک. (برهان). امر از مکیدن هم است. (آنندراج). امر از مکیدن. (فرهنگ رشیدی). || (نف) مکنده را نیز گویند که فاعل مکیدن باشد. (برهان) (از آنندراج). مکنده. (فرهنگ رشیدی). اسم فاعل مرخم: شیرمک. پستان مک. (فرهنگ نظام): یابد ز تو جواب نعم سائل نعم از پیر سالخورده تا طفل شیرمک.سوزنی.[ مِ ] (اِمص، اِ) عمل مکیدن. هر یکبار کار مکیدن را یک مک می نامند: وقتی این بچه دوتا مک به پستان می زند شیرم تمام می شود. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده). و رجوع به مادهٔ قبل شود. - مک زدن؛ مکیدن. بیرون کشیدن مایعی از ظرف آن به وسیلهٔ لب و دهان یا وسایلی مانند تلمبه و آب دزدک که هوا را تخلیه می کنند و مایع را در درون خود می مکند. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده).[ مَ ک ک ] (ع مص) مکیدن. (تاج المصادر) (المصادر زوزنی) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). مک المخ مکاً؛ مکید همه مغز استخوان را. (از اقرب الموارد). || ریخ زدن. فضله انداختن. مک بسلحه؛ ریخ زد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مک الطائر بسلحه؛ مرغ فضله انداخت. || نهایت طلبکاری از وام دار و مسامحه نکردن. (از اقرب الموارد). || هلاک گردانیدن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کم کردن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || (اِمص) ازدحام. بَکّ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ازدحام، مانند بَکّ و گویند مکه به جهت ازدحام مردم در آن چنین نامیده شده است. (از ذیل اقرب الموارد).[ مُ / مَ ] (اِ) مِطَرد و آن نیزهٔ کوتاه است که بدان صید کنند. (السامی فی الاسامی). به معنی زوبین است و آن نیزه ای باشد کوچک که عربان مطرد خوانند. (برهان). زوبین. (فرهنگ رشیدی). ژوبین که حربه ای است برای جنگ که عربان مطرد گویند. (آنندراج). زوبین و نیزهٔ کوچک. (ناظم الاطباء). زوبین را گویند. (جهانگیری): بادا خلیده دیدهٔ شوخت به زخم خار وانگاه سفته سینهٔ شومت به نوک مک. پوربهای جامی (از فرهنگ جهانگیری).[ مُ ] (ق) در تداول عامه، درست راست. اَنگ: ریگ را انداخت مک خورد به لالهٔ گوش فلان، یعنی انگ خورد به... (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || به معنی عدل و لاپ و نظایر آن است و به صورت قید تأکید به کار می رود: این هندوانه ای که جدا کردیم مک چهار کیلو درآمد. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده). تمام. کامل. بدون کم و زیاد.
کلمات همقافیه با «مک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مک» برای سرودن شعر