معنی مژنگ
6 بازدید
[ مَ ژَ ] (اِ) ناخوشی. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (برهان) (انجمن آرا). بیماری. مرض. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || ناپسندی. (ناظم الاطباء). زشتی. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (برهان) (انجمن آرا). || غم و غصه. (آنندراج) (انجمن آرا). غم و اندوه و گرفتگی دل. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): همه آراستهٔ جنگ و فزایندهٔ کین روزگاری به خوشی خورده و ناخورده مژنگ. فرخی (از انجمن آرا). || (ص) زشت. ناخوش. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): پالیزی کشته بودم روزی حضرت خواجه بر آن موضع گذر کردند ماحضری نبود. در پالیز تفحص کردم سفچهٔ مژنگی یافتم. زود به حضرت ایشان به مسکنت و نیاز بردم و عذر خواستم. (انیس الطالبین بخاری). || نامرد. (ناظم الاطباء). حیز. مخنث. (ناظم الاطباء) (برهان).
کلمات همقافیه با «مژنگ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نگ» برای سرودن شعر