معنی مژدگانی دادن
7 بازدید
[ مُ دَ / دِ دَ ] (مص مرکب) بُشر. بُشری ََ. ابشار. (تاج المصادر). تبشیر. مشتلق دادن. مژده لق دادن. مشتلقانه دادن. عطیه ای یا مالی به آورندهٔ خبرخوش دادن. دادن عطیه ای به بشیر. دادن چیزی به مژده ور: ناداده مژدگانی و نادیده مژده ور دیدیم فر طلعت آن عالم هنر ما را به فرطلعت خویش آن سپهرفضل خود داد مژدگانی و خود بود مژده ور. سوزنی. گر ز آمدنت خبر بیارند من جان بدهم به مژدگانی.سعدی (طیبات). مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق راه مستانه زد و چارهٔ مخموری کرد.حافظ. مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد. حافظ.
کلمات همقافیه با «مژدگانی دادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر