معنی موینه
5 بازدید
[ مو یِ نَ / نِ ] (ص نسبی) مخفف مویینه. منسوب به مو. منسوب به موی. آنچه نسبت به موی دارد. مویینه. مویین. || (اِ مرکب) جامهٔ مویین. مویینه. || چرم مویین. || پوست پرموی. (از یادداشت مؤلف). چیزهایی که مو داشته باشد مثل پوستین و امثال آن یا از خز و سنجاب. (آنندراج). پوست دارای موی نرم همچون پوست خز و سنجاب : در آن موینه چون نظر کرد شاه بهار ارم دید در بزمگاه.نظامی. هر آن موینه کآمد اینجا پدید بدین چرم بی موی شاید خرید.نظامی. سرانجام کآید اجل سوی اووبال تن او شود موی او بدان موینه قصد خونش کنند به رسوایی از سر برونش کنند.نظامی. ز هر موینه کآن چو گل تازه بود گرانمایه ها بیش از اندازه بود.نظامی. و رجوع به مویین و مویینه شود.
کلمات همقافیه با «موینه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر