معنی مولا

معنی مولا

5 بازدید
(ص) (اصطلاح عامیانه) آدم آب زیرکاه و کم حرف و دانا و زیرک و رند و ناقلا و فهمیده. (فرهنگ لغات عامیانه).
[ مَ ] (ع ص، اِ) مولی. سرور. مخدوم. سرپرست که مورد احترام و ستایش کس یا کسان باشد. (از یادداشت مؤلف). صاحب و خداوندگار و مالک و خواجه : بیعت کردم به سید خود و مولای خود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۵). گویی که خدای است فرد رحمان مولاست همه خلق و اوست مولا. ناصرخسرو. پس محال آورد حال دهر قول آنکه گفت بهترستی گرنه این مولا و آن مولاستی. ناصرخسرو. بازی است رباینده زمانه که نیابد زو خلق رها هیچ نه مولا و نه مولا. ناصرخسرو. اگر شد چار مولای عزیزت بشارت می دهم بر چار چیزت.نظامی. چو مولام خوانند و صدر کبیر نمایند مردم به چشمم حقیر. سعدی (بوستان). اجلّ روی زمین کآسمان به خدمت او چو بنده است کمربسته پیش مولایی.سعدی. - مولا شدن؛ سرور شدن. آقا و بزرگ و مخدوم و پیشوا شدن : هرکه او بیدار گردد بندهٔ ایشان شود زآنکه چون مولای ایشان گشت خود مولا شود. ناصرخسرو. || توسعاً پدر به مناسبت ولایت و سرپرستی بر فرزندان : زنی گفت من دختر حاتمم بخواهید از این نامور حاکمم کرم کن به جای من ای محترم که مولای من بود ز اهل کرم. سعدی (بوستان). || غلام و برده. (ناظم الاطباء). بنده و برده. غلام. عبد (از اضداد است). (از یادداشت مؤلف): به باغی خرامید خسرو که او را بهار و بهشت است مولا و چاکر.فرخی. ز نسل آدم و حوا نماند اندر جهان شاهی که پیش تو جبین بر خاک ننهاده ست چون مولا. فرخی. زین سپس خادم تو باشم و مولایت چاکر و بنده و خاک دو کف پایت. منوچهری. هرچه اند این ملکان بنده و مولای ویند هیچ مولا به تن خود سوی مولا نشود. منوچهری. زین فزون از ملکان نیز نباشد ملکی هرکه مولای کسی باشد مولا نشود. منوچهری. گویی که خدای است فرد رحمان مولاست همه خلق و اوست مولا. ناصرخسرو. پس محال آورد حال دهر قول آنکه گفت بهترستی گرنه این مولا و آن مولاستی. ناصرخسرو. بازی است رباینده زمانه که نیابد زو خلق رها هیچ نه مولا و نه مولا. ناصرخسرو. باغ در باغ گردبرگردش خلد مولا و روضه شاگردش.نظامی. کمین مولای تو صاحب کلاهان به خاک پای تو سوگند شاهان.نظامی. ما که مولای بارگاه توایم سرور از سایهٔ کلاه توایم.نظامی. نهان با شاه میگفت از بناگوش که مولای توام هان حلقه در گوش.نظامی. - مولا گشتن؛ مولا شدن. کهتر و بنده شدن : هرکه او بیدار گردد بندهٔ ایشان شود زآنکه چون مولای ایشان گشت خود مولا شود. ناصرخسرو.
(نف) صفت دائمی از مولیدن. درنگ کننده. سخت درنگ کننده. (از یادداشت مؤلف). و رجوع به مولیدن شود.
[ مَ / مُو ] (اِخ) آقاعبدالمولی. از گویندگان معاصر شاه سلطان حسین صفوی و از مصاحبان و مرشدان آذربیگدلی بوده. از علوم و انواع خطوط آگاهی داشته. در یکی از دیه های اصفهان گوشه ای گزیده و مردی بوده است سخت نیکومحضر. از اشعار اوست: ز حسن و عشق به هر شهر داستانی هست حدیث لیلی و مجنون به هر زبانی هست به احتیاط نظر سوی زیردستان کن که از برای مکافات آسمانی هست. شبها در آب و آتشم از اشک و آه خویش درمانده ام چو شمع به روز سیاه خویش. (از آتشکدهٔ آذر چ شهیدی ص ۴۱۹).
[ مَ / مُو ] (اِخ) دهی است از دهستان فریم بخش دودانگهٔ شهرستان ساری، واقع در ۷هزارگزی شمال خاوری کهنه ده با ۱۰۰ تن جمعیت. آب آن از چاه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۳).

کلمات هم‌قافیه با «مولا»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لا» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید