معنی موقن
7 بازدید
[ قِ ] (ع ص) (از «ی ق ن») یقین دارنده و پندارنده. (ناظم الاطباء). یقین کننده. (غیاث) (آنندراج). بی گمان. (مهذب الاسماء) (یادداشت مؤلف) (دهار). آوری. بی گمان در امری. باورکرده. گرویده. صاحب یقین. هستو. خستو: نالهٔ گرگان خود را موقنم این خران را طعمهٔ ایشان کنم.مولوی. - موقن شدن؛ یقین کردن. باور داشتن. ایقان و ایمان داشتن : سِرّ ما را بیگمان موقن شود زآنکه مؤمن آینهٔ مؤمن شود.مولوی. گفت اگر خواهد خدا مؤمن شوم ور فزاید فضل هم موقن شوم.مولوی. - ناموقن؛ ناباور. آنکه ایمان و یقین به چیزی نداشته باشد: خود نگفتم چون در این ناموقنم زآن گره زن این گره را حل کنم.مولوی. گرچه در ایمان و دین ناموقنم لیک در ایمان او بس مؤمنم.مولوی.
کلمات همقافیه با «موقن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قن» برای سرودن شعر