معنی موشی
5 بازدید
(ص نسبی) منسوب به موش. آنچه به موش نسبت دارد و مربوط است. (از یادداشت مؤلف). - چراغ موشی؛ چراغی است کم نور و ضعیف شعله که اکنون متروک است. ظرفی که در آن روغن کرچک یا نفت ریزند و فتیله ای بر کنار آن نهند و بیفروزند فتیله با شعله آمیخته به دود، اندک روشنی به اطراف دهد. و ظاهراً سبب تسمیه شکل شبیه موش داشتن آن بوده است. چراغ دستی. - دم موشی؛ هرچیز باریک و نازک و دراز. - دندان موشی؛ دارای کنگره های ریز و مثلثی شکل شبیه دندان اره. (از فرهنگ لغات عامیانه). - سوهان دم موشی؛ در اصطلاح نجاری و سوهان کاری نوعی سوهان گرد و نازک و باریک برای ساییدن داخل سوراخهای آهن یا چوب. (از فرهنگ لغات عامیانه).[ مَ شی ی ] (ع ص) موشی [ مُ وَشْ شا ] . نگارین: ثوب موشی؛ جامهٔ نگارین. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج). وشی کرده. آراسته و نگارین. (یادداشت مؤلف). و رجوع به موشی [ مُ وَشْ شا ] شود. || از رنگهای اسبهاست. و آن اسبی است زرد با خطوط سیاه در پاچه ها. (از صبح الاعشی ج ۲ ص ۱۹).[ مُ وَشْ شا ] (ع ص) مَوشیّ. جامهٔ بسیارنگار. (از منتهی الارب). به نگار. نگارین. (یادداشت مؤلف). پیرایه بسته. (دهار). ثوب موشی؛ جامهٔ نگارین. (ناظم الاطباء). و رجوع به مَوشیّ شود. || (اصطلاح بدیعی) نزد بلغا عبارت از نظم یا نثری است که همگی حروف الفاظ آن منقوط باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون).(اِخ) دهی است از بخش پشت آباد شهرستان زابل واقع در ۲۱ هزارگزی شمال باختری بنجار با ۳۴۷ تن جمعیت. آب آن از رودخانهٔ هیرمند و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «موشی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شی» برای سرودن شعر