معنی موشح

معنی واژه موشح

6 بازدید
[ مُ وَشْ شَ ] (ع ص) نعت مفعولی از توشیح. وشاح به گردن افکنده. زینت داده شده و آراسته شده. (ناظم الاطباء). زیور داده شده و آراسته. (از غیاث) (از آنندراج). آراسته. آرایش داده شده. (یادداشت مؤلف): امیر مروان شاه را قبای دیبای سیاه پوشانیدند موشح به مروارید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۳۵). و آن درجت شریف و رتبت عالی و منیف را سزاوار و موشح گشت. (کلیله و دمنه). ما از آن طبقه نیستیم که این درجات را موشح توانیم بود. (کلیله و دمنه). مثالی فرستاد موشح به توقیع. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۳۰). یکی مشحون از ذکر جمیل او و یکی موشح به عدل جزیل وی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۸). - موشح گردانیدن؛ زینت دادن. آراستن : خطابت به ذکر خلفای راشدین و امیرالمؤمنین مطرز و موشح گردانید. (تاریخ جهانگشای جوینی). || حمایل و گلوبند مرصع به گردن انداخته شده. (ناظم الاطباء). باوشاح. پیرایه در گردن کرده. وشاح در گردن انداخته. (یادداشت مؤلف). - موشح رومی؛ نوعی نسیج بافت روم : خیمهٔ دولت کن از موشح رومی پوشش پیلان کن از پرند ملون.فرخی. || (اصطلاح بدیعی) در شعر صنعتی است که شاعر در اول ابیات یا در میانه، حروفی یا کلماتی آرد که اگر آن حروف یا کلمات را عیناً یا به تصحیف جمع کنند، بیتی یا مثلی یا نامی یا لقب کسی بیرون آید و آن را فروع و شعب بسیار است. اگر توشیح بر شکل درختی کرده شود، مشجر خوانند و اگر بر شکل حیوانی باشد مجسم خوانند و مصور، و اگر به شکل دایره کرده شود مدور خوانند. (از حدائق السحر فی دقائق الشعر). شعری را گویند که از سر هر مصرع از او یا از سر هر بیت حرفی جمع کنند، اسم شخصی و یا مصرعی حاصل آید. (ناظم الاطباء). نوعی از اقسام معماست. (از کشاف اصطلاحات الفنون). نام صنعتی است در شعر که اگر یک حرف از سر هر مصرع یا از سر هر بیت گرفته جمع کنند، اسم شخص یا مصرعی حاصل شود و آن حروف را از جهت ایضاح و سهولت به شنگرف یا طلا یا رنگ دیگر نویسند، مانند رباعی زیر که از حروف اول مصراعهای آن نام «محمد» استخراج شود: من بر دهنت به موی بستم دل تنگ حاصل ز لبت نیست برون از نیرنگ من با تو و تو با من مسکین شب و روز دارم سر آشتی تو داری سر جنگ. ؟ (از آنندراج). قطعه شعری که اگر حروف اول ابیات یا مصاریع آن را جمع کنی نام کس یا چیزی فراهم آید؛ مانند رباعی زیر که از اجتماع حروف نخستین مصراعهای آن، کلمهٔ «بوسه» حاصل شود: بردی دل من، من از تو آن می طلبم وز گم شدهٔ خویش نشان می طلبم سر مصرع هر کلام حرفی دارد هر چیز که شد من از تو آن می طلبم. ؟ (یادداشت لغت نامه). و رجوع به موشحة شود. - موشح یمانیه؛ بحری از بحور شعری که آن را حمینی نیز گویند. (یادداشت مؤلف). || به توشیح پادشاه رسیده. به امضاء و تأیید پادشاه رسیده. امضاءشده وسیلهٔ پادشاه. فرمان یا قانونی که پادشاه آن را امضاء کند، موشح گردیده به صحهٔ شاه. (از یادداشت مؤلف): به هر یک مثالی فرستاد موشح به توقیع. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۳۰).
[ مُ وَشْ شِ ] (ع ص) نعت فاعلی از توشیح. زاجل. زجال. وشاح. کاری. سرای. حراره گوی. تصنیف ساز. ترانه سرا. (یادداشت مؤلف).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید