معنی واژه موسوس
5 بازدید
[ مُ وَ وِ ] (ع ص) آنکه با خود حرف می زند و زمزمه می کند. (ناظم الاطباء). - موسوس سودایی؛ مرد ملول و مغموم. (ناظم الاطباء). || وسوسه کننده. آنکه وسوسه کند. آنکه به سوی اندیشه و رای و راه بد بکشاند: شیطان موسوس. وسوسه انگیز. به وهم و خیال بد و باطل افکننده. (از یادداشت مؤلف): عنان و خرد به شیطان موسوس هوا داده. (سندبادنامه ص ۲۸۵). خادمهٔ سرای را گو در حجره بند کن تا به سر حضور ما ره نبرد موسوسی. سعدی. - موسوس شدن؛ وسوسه شدن. به وهم و خیال باطل افتادن. (از یادداشت مؤلف): لب از ترشح می پاک کن برای خدا که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد. حافظ (چ قزوینی ص ۱۱۳).