معنی واژه موسم
22 بازدید
[ مَ سِ ] (ع اِ) هنگام هرچیزی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). گه. گاه. هنگام. وقت. (یادداشت مؤلف). هنگام چیزی (و به فتح سین غلط است). (غیاث) (آنندراج): چون درحد کهولت و موسم عقل و تجربت رسند... صحیفهٔ دل را پر فواید بینند. (کلیله و دمنه). دانی که خوشی او چه سان بود چون عشق به موسم جوانی.عطار. هر خراج و هر صله که بایدت آن زمان هر موسمی بفزایدت.مولوی. رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست نهد به پای قدح هرکه شش درم دارد. حافظ. || فصل. (ناظم الاطباء). فصلی از فصول چهارگانهٔ سال. (از یادداشت مؤلف). - موسم بهار؛ فصل بهار. موسم ربیع. بهارگاه. - موسم ربیع؛ فصل بهار. موسم بهار. بهارگاه : اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده. (گلستان). - موسم گل؛ فصل گل. (ناظم الاطباء). اول بهار. (یادداشت مؤلف). بهار. || بازارگاه عرب. ج، مواسم. (مهذب الاسماء). بازار عرب. (یادداشت مؤلف). || هنگام فراهم آمدن حاجیان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بازار حاجیان. (زمخشری) (دهار). هنگام حج و غیر آن. (یادداشت مؤلف): رسم آن بود که علم عمرو [ ابن لیث ] به مکه ایام موسم به جانب منبر نهادندی. (تاریخ سیستان). || جای گرد آمدن در حج. ج، مواسم. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). جای گردآمدن. (یادداشت مؤلف). || عید. (المنجد).