معنی موری
5 بازدید
(ع ص) نعت فاعلی از ایراء. رجوع به ایراء (مادهٔ وری) شود. آنکه آتش برمی آورد از آتشزنه. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). موریة. || پیه ناک و استخوان پرمغز گرداننده فربهی شتر را. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب، مادهٔ وری). || آن که منضم گرداند دو ستور را و در یک جا علف خوراند. (آنندراج) (از اقرب الموارد).[ مُ وَرْ ری ] (ع ص) نعت فاعلی از توریة. بلندکننده و بردارندهٔ نگاه از کسی. رجوع به توریة شود. || آتش برآورنده از آتش زنه. و رجوع به مؤری شود. || پوشندهٔ حقیقت چیزی و ظاهر کنندهٔ غیر آن. و رجوع به مؤری شود. || زشتی جراحت که داروکننده را اندوهگین کند. (از منتهی الارب).(ص نسبی) منسوب به مور. || حرکت موری، کوشش موری، حرکت و کوشش چون مور، ضعیف و آهسته. (از یادداشت مؤلف). || (اِ) راهگذر آب باشد. (از ناظم الاطباء) (جهانگیری). آبراهه. رهابه. رهاب. راهگذر آب باشد در زیر زمین. (برهان). رهگذر آب صحن، و این در فارسی و هندی مشترک است. (غیاث) (آنندراج). || لوله را گویند که کوزه گران از سفال سازند به جهت راه گذر آب و غیره. (برهان). تنبوشه و لولهٔ سفالی که در راهگذر آب و جز آن گذارند. (ناظم الاطباء). گنگ. (لغت فرس اسدی). گنگ کاریزها باشد. (صحاح الفرس). تنبوشه. گنگ. کول و آن تنبوشهٔ بزرگ است که در نقبهای کاریز یعنی قنات بکار برند. آبراهه. رهابه. رهاب. (یادداشت مؤلف). مُنگ (در تداول مردم قزوین)؛ برنج، موری آب خانه. (بحر الجواهر): ... نت کاریز و ... من موری است آب موری من به رنگ چو دوغ. طیان (از صحاح الفرس). زنگی روی چون در دوزخ بینی همچو موری مطبخ. جامی (از فرهنگ جهانگیری). || لولهٔ کوزه. (غیاث) (آنندراج). || ناودان. (ناظم الاطباء) (از برهان). || نوعی از آش است. (غیاث) (آنندراج). || (اصطلاح پزشکی) مجرای بول و منی واقع در میان گرده و مثانه که به تازی برانح یا برانج گویند. (از یادداشت مؤلف). باید دانست که آلتهای بول گرده است و مثانه و مجراهایی که میان هر دوست و این مجراها را طبیبان به تازی برانح گویند و تفسیر برانح به زبان اهل خراسان موری است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و نوع جرم آن [ نوع جرم مجرای قضیب ] نه از نوع خایه است و همچون موری است میان خایه و بن قضیب نهاده و به تازی این موری ها را اوعیةالمنی گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || مورش مهره. (ناظم الاطباء). به معنی مورش هم هست که مهره های ریزه باشد که زنان بر دست و گردن بندند. (برهان). || نوعی از پارچهٔ ریسمانی. (ناظم الاطباء) (از برهان). نوعی از بافتهٔ ابریشمی. (غیاث) (آنندراج). قسمی پارچه چون سمنقر. نوعی جامهٔ نخی باریک و فراخ چشمه. (یادداشت مؤلف). || ناله و زاری آهسته و در زیر لب. (ناظم الاطباء). رجوع به زنجه موره و زنجه موری و همچنین زنجه مویه شود.[ مَ ] (ص نسبی) مروی در تلفظ مردم خراسان. رجوع به مروی شود.(اِخ) نام ولایتی است در ترکستان. (از غیاث) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از برهان).[ مَ ] (اِخ) جزء طایفهٔ دورکی از طایفهٔ هفت لنگ از ایل بختیاری ایران است و دارای شعب ذیل می باشد: بابایی، علی جانوند، بوری بودی. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ۷۳).
کلمات همقافیه با «موری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر