معنی مورث
5 بازدید
(اِخ) دهی است از دهستان بم پشت شهرستان سراوان واقع در ۷۳ هزارگزی جنوب خاوری سراوان با ۳۰۰ تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. ساکنان آن از طایفه درازانی هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۸).[ رِ ] (ع ص، اِ) آن که کسی را وارث می گرداند. (ناظم الاطباء). میراث رساننده. (غیاث) (آنندراج). ارث گذارنده برای کسی. || به مجاز یا به تجرید به معنی مطلق رساننده (مأخوذ از معنی میراث رساننده). ولی در کتب معتبر لغت به این معنی یافته نشده است. (از غیاث) (از آنندراج). || موجب و باعث و سبب. (ناظم الاطباء). سبب. موجب. علت. انگیزه: بنگ، مخبط و مورث جنون است. (یادداشت مؤلف). - مورث امری شدن؛ سبب آن شدن. باعث آن گردیدن. انگیزهٔ پیدایش آن گشتن. (از یادداشت مؤلف). || به ارث داده شده. (ناظم الاطباء).[ رَ ] (ع ص) وارث قرار داده شده. || مال موروث. (ناظم الاطباء). مرده ریگ : و امیدهای بندگان مخلص در آنچه دیگر اقالیم عالم در خطهٔ ملک میمون خواهد افزود و مورث و مکتسب اندر آن بهم پیوست هرچه محکمتر. (کلیله و دمنه).[ مُ وَرْ رِ ] (ع ص) نعت فاعلی است از توریث. وارث گرداننده و شریک ورثهٔ کسی نماینده دیگری را. شریک کننده در میراث و داخل کننده کسی را در میراث. (ناظم الاطباء). وارث قرار دهنده. (یادداشت مؤلف). || ارث گذار. ارث گذارنده برای کس یا کسانی. (یادداشت مؤلف): شرط وراثت زنده بودن در حین فوت مورث است. (مادهٔ ۸۷۵ قانون مدنی). || آتش جنباننده تا شعله زند. مؤرث. رجوع به مؤرث شود.[ مُ وَرْ رَ ] (ع ص) وارث گردانیده شده. آن که کسی او را وارث خود ساخته است. (از یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «مورث»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رث» برای سرودن شعر