معنی موحد
7 بازدید
[ مَ حَ ] (ع مص) یگان یگان درآمدن. (ناظم الاطباء). یکان یکان درآمدن. دخلوا موحد موحد؛ یکان یکان درآمدند. (منتهی الارب، مادهٔ وح د).[ حِ ] (ع ص) گوسپند یک بچه زاینده. (منتهی الارب، مادهٔ وح د). گوسپندی که یک بچه زاید. (ناظم الاطباء).[ مُ وَحْ حَ ] (ع ص) حرفی که دارای یک نقطه است مانند «ب».[ مُ وَحْ حِ ] (ع ص) مؤحد. کسی که خداوند عالم را یکی می داند و یکی می گوید. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مقابل مشرک، آن را گویند که به مرتبهٔ یگانگی رسیده باشد و از دویی وارسته بود و از همه قیدها گذشته و نظرش از غیر ساقط گشته و یکی گوی و یکی دان و یکی شده باشد که اللََّه و لاسواه. (آنندراج). کسی که معتقد است به توحید خدای جل شأنه و آن که جز خدای تعالی مؤثری در عالم نمی داند. (ناظم الاطباء). یگانه پرست. یکتاپرست. یک خدا گو. یگانه گوی. یکی گوی. احدگو. آن که خدای را یکی داند. (یادداشت مؤلف): فریضه باشد بر هر موحدی که کند به طاقت و به توان با عدوی تو پیکار. فرخی. موحد چه در پای ریزی زرش چه شمشیر هندی نهی بر سرش. سعدی (گلستان). - موحد گشتن؛ یکتاپرست شدن. یگانه پرست شدن. به یگانگی خدای تعالی ایمان و اعتقاد داشتن. (از یادداشت مؤلف): چرا گر موحد نگشتست بلبل چنین در بهشت است هال و قرارش. ناصرخسرو. || یک گرداننده. (یادداشت مؤلف). یگانه گرداننده. (از منتهی الارب).[ مُ وَحْ حِ ] (اِخ) طالقانی نامش شفیعا یا ملاشفیع و عالمی عامل و عارفی کامل بود نیاکانش از طالقان آمده در اصفهان سکونت گرفتند. و او در هشتادسالگی بدانجا درگذشت. از اشعار اوست: آن شوخ که عشق را هوس می داند بلبل با زاغ هم نفس می داند گفتا که مگوی راز عشقم به کسی من با که بگویم همه کس می داند. (از آتشکدهٔ آذر چ شهیدی ص ۴۱۹). و رجوع به فرهنگ سخنوران شود.
کلمات همقافیه با «موحد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حد» برای سرودن شعر