معنی موجه

معنی موجه

5 بازدید
[ مَ / مُ جَ / جِ ] (از ع، اِ) موجة. یک موج. یکی موج. کوههٔ آب. خیزابه. خیزاب. آب خیز. آب خیزه. اشترک. شترک. (از یادداشت مؤلف): در بحر عشق موجهٔ غبغب نخورده اند دل در درون فکندهٔ چاه ذقن نیند. زلالی (از آنندراج). حشاءالبحر؛ موجهٔ دریا. (منتهی الارب). و رجوع به موج شود. - موجهٔ عرق؛ کثرت عرق. (از آنندراج): ز موجهٔ عرق شرم پایمال شدیم غبار ما نتواند کشید آه در آب. اسیر (از آنندراج).
[ جَ ] (اِ) در اصطلاح پزشکی، پژند. قثابری. برغست. آطریلال. قازایاغی. غازیاغی. (یادداشت مؤلف).
[ مُ وَجْ جَ هْ ] (ع ص) صاحب جاه و وقار. (منتهی الارب، مادهٔ وج هـ) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || چادر و گلیم دورخه. (منتهی الارب) (آنندراج). چادر و گلیم دورویه. (ناظم الاطباء). || دوروی: گل موجه؛ گل دوروی. (از یادداشت مؤلف) (از مهذب الاسماء). گل رعنا. گل قحبه. (یادداشت مؤلف): به جام زرین همچون گل موجه درونش احمر باشد برونش اصفر. مسعودسعد. || آنکه در پشت و سینهٔ وی گوژی باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || شیئی موجه؛ چیزی که بر یک وتیره و روش باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || آنچه به سوی او رو کرده شود. (غیاث). || پسندیده و مقبول و شایسته و مناسب و موافق و باقاعده و موافق قاعده. (ناظم الاطباء). خوب و پسندیده. (غیاث). || قابل توجیه. قابل قبول. پذیرفتنی. دارای علت و دلیل واقعی. مدلل و توجیه شده. با قاعده. مطابق اصول. برابر مقررات و قواعد: امیر گفت موجه این است کدام کس رود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۴). - حجت موجه؛ دلیل قابل قبول. دلیل روشن و استوار: به رغم مدعیانی که منع عشق کنند جمال چهرهٔ تو حجت موجه ماست.حافظ. - دلیل موجه؛ برهانی که قابل قبول و شایستهٔ توجیه باشد. دلیل پذیرفتنی و استوار. (از یادداشت مؤلف). - عذر غیرموجه؛ عذری که قابل توجیه نیست. عذری که علت و پایهٔ استوار و قابل قبولی ندارد. عذر ناموجه. (از یادداشت مؤلف). و رجوع به ترکیب عذر موجه شود. - عذر موجه؛ عذر قابل قبول. پوزش قابل توجیه و شایان پذیرش. (از یادداشت مؤلف). - غیبت موجه؛ غیبتی که عذر پذیرفتنی و علت قابل قبول دارد. غیبت قابل توجیه. - موجه بودن؛ قابل قبول بودن. قابل توجیه بودن. مدلل بودن. (از یادداشت مؤلف): موجه شمرد او حدیث مرا به ایزد که هرگز موجه نبود.مسعودسعد. - موجه شمردن؛ اصولی و پذیرفتنی دانستن. قابل توجیه شمردن. قابل قبول دانستن : موجه شمرد او حدیث مرا به ایزد که هرگز موجه نبود. مسعودسعد. || (اصطلاح بدیعی) صنعتی از صنایع بدیعی. رشید وطواط گوید: پارسی موجه دورویه باشد و این صنعت چنان بود که شاعر ممدوح را به صفتی از صفات حمیده بستاید چنانکه صفتی دیگر از صفات حمیدهٔ او را در آن ستایش یاد کرده شود و او را به دو وجه مدح حاصل آید؛ متنبی گوید: نهبت من الاعمار مالوحویته لهنئت الدنیا بانک خالد. در اول این بیت ممدوح را به شجاعت و کثرت کشتن اعدا ستوده است و در آخر به کمال بزرگی و شرف؛ چه گفته است: که دنیا را به دوام تو اندر او تهنیت کردندی. مراست: آن کند تیغ تو به جان عدو که کند جود تو به کان گهر. دیگر شاعر راست: ز نام تو نتوان آفرین گسست چنانک گسست نتوان از نام دشمنت نفرین. (از حدائق السحر وطواط).
[ مُ وَجْ جِ هْ ] (ع ص) نعت فاعلی از توجیه. آن که چیزی را بر یک روش و وتیره قرار می دهد. || آنکه بزرگ و باقدر می گرداند. (ناظم الاطباء). رجوع به موجِهْ شود.
[ جِ هْ ] (ع ص) مُوَجِّهْ. آنکه بزرگ و باقدر میگرداند. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «موجه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «جه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید